درسهای چین مائو برای ایران
سیدمحمدعلی احمدی- استاد اقتصاد
طرح تبدیل هر خانه به یک واحد تولیدی و تبدیل جوانان به تولیدکنندگان خرد توسط دبیر شورای عالی امنیت ملی، در نگاه نخست میتواند جذاب و حتی امیدبخش به نظر برسد؛ بهویژه در شرایطی که اقتصاد کشور با مسئله اشتغال، کاهش قدرت خرید، محدودیت سرمایهگذاری و دشواری ورود جوانان به بازار کار مواجه است. استفاده از ظرفیتهای خانوارها و تشویق فعالیتهای کوچک اقتصادی، فینفسه ایدهای نادرست نیست. دربرخی از موارد، بخشی از فرایند توسعه و کارآفرینی محسوب میشود.
مسئله اما از جایی آغاز میشود که تولید خرد خانگی بهعنوان راهحل عمومی و فراگیر برای مشکلات ساختاری اقتصاد معرفی شود. گویی میتوان با تبدیل خانهها به واحدهای تولیدی، بدون توجه کافی به سرمایه، فناوری، بازار، زنجیره تأمین، بهرهوری، آموزش، زیرساخت و سیاستهای کلان اقتصادی، مسئله تولید و اشتغال را حل کرد.
تاریخ اقتصاد سیاسی نمونهای مهم از پیامدهای چنین سادهسازیهایی را در اختیار جهانیان قرار داده است: تجربه «جهش بزرگ به جلو» در چینِ مائو.
رؤیای جهش اقتصادی با بسیج تودهها
در سال ۱۹۵۸، مائو تسهتونگ برنامهای را آغاز کرد که بعدها با عنوان «جهش بزرگ به جلو» شناخته شد. هدف آن این بود که چین با بسیج گسترده نیروی انسانی و منابع موجود، در مدت کوتاهی از یک اقتصاد عمدتاً کشاورزی به کشوری صنعتی و قدرتمند تبدیل شود.
این برنامه بر سازماندهی مجدد زندگی اقتصادی و اجتماعی، ایجاد کمونهای مردمی، بسیج نیروی کار روستایی و افزایش همزمان تولید کشاورزی و صنعتی استوار بود. اما مشکل اساسی تنها در بلندپروازی اهداف نبود. مشکل در این بود که پیچیدگی فرایند توسعه اقتصادی به مجموعهای از دستورهای ساده و بسیج تودهای فروکاسته شده بود.
در واقع تصور غالب این بود که اگر نیروی انسانی عظیم چین بهصورت متمرکز بسیج شود. در این صورت میتوان کمبود سرمایه، فناوری و زیرساخت را تا حد زیادی جبران کرد.
کورههای حیاطپشتی؛ نماد صنعتیسازی از پایین
یکی از مشهورترین جلوههای این سیاست، کارزار تولید فولاد در کورههای کوچک محلی و موسوم به «کورههای حیاطپشتی» بود.
مردم در مناطق روستایی تشویق شدند در مقیاسهای بسیار کوچک به تولید آهن و فولاد بپردازند. مسئله این بود که تولید فولاد، برخلاف تصور سیاستگذاران، صرفاً به داشتن نیروی انسانی و یک کوره وابسته نیست. تولید صنعتی نیازمند مواد اولیه مناسب، فناوری، دانش فنی، انرژی، تجهیزات، استانداردهای کیفی و شبکه سازمانیافته تولید است.
بخش قابل توجهی از تولید این کورههای کوچک کیفیت صنعتی لازم را نداشت و در عین حال، نیروی انسانی، سوخت و برخی ابزارهای مورد استفاده در فعالیتهای روزمره و کشاورزی به این کارزار اختصاص یافت.
بنابراین مسئله صرفاً این نبود که «کورههای کوچک فولاد تولید نکردند» بلکه مسئله عمیقتر بود زیرا منابع محدود اقتصاد به فعالیتی اختصاص یافت که بدون برخورداری از الزامات لازم برای تولید صنعتی، نمیتوانست به هدف مورد نظر دست پیدا کند. همین نکته برای هر سیاستی که بخواهد تولید را صرفاً با پراکندهکردن واحدهای کوچک در سراسر جامعه افزایش دهد، یک هشدار جدی محسوب میشود.
اشتغال با تولید مولد یکی نیست
یکی از مهمترین درسهای تجربه چین، تفاوت میان بسیج نیروی کار و افزایش بهرهوری است.ممکن است بتوان میلیونها نفر را وارد یک فعالیت اقتصادی کرد، اما این امر الزاماً به معنای افزایش ثروت، بهرهوری و رفاه نیست. از این منظر، میان «اشتغالزایی» و «تولید ثروت» تفاوت مهمی وجود دارد. یک سیاست اقتصادی موفق باید از خود بپرسد:چه چیزی تولید میشود؟با چه فناوری؟با چه میزان سرمایه؟برای چه بازاری؟ با چه کیفیتی؟و در نهایت، چه میزان ارزش افزوده ایجاد میکند؟ اگر پاسخ روشنی برای این پرسشها وجود نداشته باشد، تبدیل خانه به کارگاه ممکن است صرفاً تغییر نام بیکاری به اشتغال است با صرف هزینه نجومی و البته بدون کسب درآمد .
از فولاد بیکیفیت تا سیاستگذاری بیکیفیت
تجربه «جهش بزرگ به جلو» صرفاً داستان شکست یک سیاست صنعتی نیست؛ بلکه نمونهای کلاسیک از خطر سیاستگذاری ایدئولوژیک و سادهسازی مسائل پیچیده اقتصادی است.
وقتی یک حکومت تصور میکند با یک دستور سیاسی میتوان فرایند پیچیده تولید را دگرگون کرد، ممکن است میان «هدفگذاری» و «تحقق هدف» فاصلهای عظیم ایجاد شود.
در چنین شرایطی، حتی آمارهای تولید نیز میتوانند گمراهکننده باشند. افزایش تعداد واحدهای تولیدی، افزایش تعداد افراد مشغول به کار یا حتی افزایش مقدار یک محصول، الزاماً به معنای توسعه اقتصادی نیست. زیرا توسعه، افزایش پایدار بهرهوری و ظرفیت تولید ثروت است و صرفاً افزایش تعداد فعالیتهای اقتصادی ملاک قرار نمیگیرد.
هزینه سیاستگذاری نادرست
جهش بزرگ به جلو در نهایت با بحران اقتصادی و قحطی عظیمی همراه شد. درباره میزان دقیق مرگومیر اختلافهایی میان پژوهشگران وجود دارد، اما روشن است که میلیونها انسان در جریان این بحران جان خود را از دست دادند. منابع تاریخی، دوره ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۲ را یکی از مرگبارترین فجایع ناشی از سیاستگذاری اقتصادی در قرن بیستم میدانند.
البته نباید همه ابعاد این فاجعه را صرفاً به «کورههای حیاطپشتی» نسبت داد. قحطی حاصل مجموعهای از عوامل بود: سیاستهای کشاورزی و اشتراکیسازی، اهداف غیرواقعبینانه تولید، گزارشهای آماری نادرست، تخصیص نامناسب منابع، محدودیتهای سیاسی در بیان خطاها و مجموعهای از شرایط طبیعی و اقتصادی.
دقیقاً به همین دلیل است که بازخوانی تجربه چین اهمیت دارد. در واقع فاجعه تنها محصول یک تصمیم منفرد نیست بلکه نتیجه انباشتهشدن مجموعهای از تصمیمهای سادهانگارانه در یک نظام سیاستگذاری است.
تجربه چین به ما نمیگوید که بسیج مردم برای تولید همیشه اشتباه است. برعکس، چین در دهههای بعد توانست از ظرفیت عظیم نیروی انسانی خود برای رشد اقتصادی استفاده کند.
بنابراین، مقایسه تاریخی میان «کورههای حیاطپشتی» و ایده «خانههای تولیدی» نباید به این نتیجه سادهانگارانه ختم شود که هر نوع تولید خرد محکوم به شکست است. مقایسه درست این است که این سوال پرسیده شود که آیا سیاستگذار میخواهد از ظرفیت تولیدکنندگان خرد در یک نظام اقتصادی کارآمد استفاده کند، یا میخواهد با تکیه بر بسیج تودهای، جای خالی سرمایه، فناوری، بازار و سیاست اقتصادی را پر کند؟
سخن آخر
مسئله اقتصاد را نمیتوان با شعار دادن حل کرد، همانگونه که توسعه را نمیتوان با یک فرمان سیاسی ایجاد کرد. در واقع تولید، حاصل برهمکنش پیچیده سرمایه، نیروی انسانی، فناوری، مدیریت، بازار، زیرساخت، امنیت اقتصادی و نهادهای کارآمد است.
در واقع توسعه اما با شعار آغاز نمیشود؛ با دانش، نهاد، سرمایه، فناوری، بهرهوری و سیاستگذاری مبتنی بر شواهد آغاز میشود.اگر قرار است از تاریخ چیزی آموخته شود. شاید مهمترین درس آن همین باشد، آزموده را دوباره آزمودن خطا است. بهویژه وقتی هزینه آزمون، زندگی و آینده یک جامعه باشد.