-

نفس‌های بی‌جان یک کاسب!

سعید حیاتی - فعال صنعت کفش

نفس‌های بی‌جان یک کاسب!

امروز نمی‌خواهم فقط درباره مالیات صحبت کنم. می‌خواهم درباره نفس‌های بی‌جان یک کاسب صحبت کنم؛ کاسبی که سال‌ها ایستاده، کار کرده، مالیات داده، کارگر سر سفره برده و چرخ این اقتصاد را چرخانده است. کاسبی که شاید ۳۰، ۴۰ یا حتی ۵۰ سال از عمرش را در همین بازار گذاشته؛ اما امروز استخوان‌هایش زیر بار گرانی، تورم، اجاره، حقوق کارگر، قیمت دلار، رکود و کاهش قدرت خرید مردم، یکی‌یکی پودر شده است.

کاسب امروز فقط با مشکلات اقتصادی نمی‌جنگد؛ با ناامیدی می‌جنگد. مردم اختلاس‌ها را می‌بینند، بی‌عدالتی‌ها را می‌بینند، گرانی را می‌بینند و بی‌ارزش شدن پول ملی را هر روز با پوست و گوشتشان احساس می‌کنند. و بعد، وقتی مشتری وارد مغازه می‌شود، کاسب به جای اینکه با روی باز از او پذیرایی کند و از آینده بهتر حرف بزند، خودش ناخواسته شروع می‌کند به ناله کردن از قیمت‌ها، گرانی و وضع اقتصاد. نه از سر بی‌میلی؛ از سر خستگی. کاسب دوست دارد جنس خوب و باکیفیت به مردم بدهد؛ اما جنس خوب گران شده و قدرت خرید مردم پایین آمده است.

مشتری توان خرید ندارد، کاسب توان پایین آوردن قیمت ندارد، و هر دو طرف، ناراضی و خسته از مغازه بیرون می‌روند. این فقط یک مشکل اقتصادی نیست؛ این یک زنجیره ناامیدی است.

اما اجازه بدهید یک نکته را روشن بگویم: کاسب با مالیات مخالف نیست. کاسب می‌داند کشور برای اداره شدن، برای امنیت، آموزش، درمان و آبادانی به درآمد نیاز دارد. کاسب می‌گوید: من مالیاتم را می‌دهم؛ اما می‌خواهم اثر مالیاتی را که می‌پردازم هم در زندگی مردم و در آبادانی کشورم ببینم. می‌خواهم بدانم مالیاتی که از حاصل دسترنج من گرفته می‌شود، در نهایت چه چیزی برای این کشور ساخته است. اما باید واقعیت زندگی کسبه را هم ببینیم. بسیاری از مغازه‌ها، کوچک و کم‌درآمد هستند؛ یک مغازه چند مترمربعی با یک یا دو نفر نیروی کار. آیا واقعا همه این کسبه توان خرید و نگهداری تجهیزات، نرم‌افزار، سیستم‌های حسابداری، نیروی متخصص و امکاناتی را دارند که یک مجموعه بزرگ اقتصادی دارد؟

 نباید انتظار یکسان از کسب‌وکارهای کاملا متفاوت داشته باشیم. شفافیت خوب است؛ سیستم خوب است؛

سامانه خوب است؛ اما وقتی قرار است یک سیستم جدید اجرا شود، باید آموزش، زیرساخت و امکان استفاده واقعی از آن هم برای کاسب فراهم شود. نمی‌شود از کاسبی که تمام روز پشت دخل مغازه ایستاده و با مشتری و هزار مشکل اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کند، انتظار داشت هم‌زمان متخصص سامانه‌های مالیاتی، حسابداری و فناوری اطلاعات هم باشد. اگر قرار است سیستم جایگزین روش‌های قدیمی شود، باید دست کاسب را بگیرد، نه اینکه او را به خاطر ناآشنایی با سیستم تنبیه کند. کسی که شاید سال‌ها آموزش تخصصی مالیاتی ندیده، با یک اشتباه در اظهارنامه یا ثبت اطلاعات، ممکن است با زنجیره‌ای از پیام‌ها و ابلاغیه‌ها روبه‌رو شود: اخطار، تشخیص، مطالبه، قطعی و اجرائیات؛ و حتی محرومیت از دریافت تسهیلات. کاسبی که باید فکرش پیش مشتری، جنس، کارگر و آینده مغازه باشد، حالا باید دنبال اثبات تراکنش‌های چند سال قبل هم باشد. هر گردش حساب، درآمد نیست. انتقال بین حساب‌ها، جابه‌جایی سرمایه، برگشت وجه، دریافت وام و ده‌ها مورد دیگر، فروش و درآمد واقعی نیست. سیستم باید به انسان کمک کند؛ نه اینکه انسان را قربانی سیستم کند. اما درد فقط اینها نیست. گاهی کاسب وقتی بی‌عدالتی می‌بیند، وقتی می‌بیند عده‌ای با تخلفات و اختلاس‌های بزرگ، اعداد و ارقام نجومی را جابه‌جا می‌کنند و در مقابل، یک کاسب برای یک اشتباه کوچک باید ماه‌ها پاسخگو باشد، سؤالش این است: پس عدالت کجای این معادله قرار دارد؟ کاسب دشمن قانون نیست. کاسب از مالیات فرار نمی‌کند. کاسب می‌گوید: اگر قانون است، برای همه باشد. اگر نظارت است، برای همه باشد. اگر برخورد است، عادلانه باشد. بین فرار مالیاتی و اشتباه مؤدی تفاوت بگذاریم. بین درآمد واقعی و گردش حساب تفاوت بگذاریم. بین یک مجموعه بزرگ اقتصادی و یک مغازه کوچک چندمتری تفاوت شرایط را ببینیم. و قبل از اینکه یک کاسب را بدهکار، محروم و ناامید کنیم، صدای او را بشنویم.

امیرالمؤمنین علی(ع) می‌فرمایند: «وَ لْیَکُنْ نَظَرُکَ فِی عِمَارَةِ الْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِی اسْتِجْلَابِ الْخَرَاجِ» نگاه تو به آبادانی سرزمین، باید مهم‌تر از نگاهت به جمع‌آوری مالیات باشد. این یعنی اگر می‌خواهیم مالیات بیشتری بگیریم، اول باید بازار را زنده نگه داریم. اگر می‌خواهیم تولید بیشتر شود، باید تولیدکننده امید به آینده داشته باشد. اگر می‌خواهیم کاسب مالیات بدهد، باید کسب‌وکارش توان ادامه دادن داشته باشد. و اگر می‌خواهیم مردم با روی خوش وارد مغازه شوند و با امید بیرون بیایند، باید اجازه بدهیم کاسب هم خودش امیدی به فردا داشته باشد. این سخنرانی فقط درباره مالیات نیست. این سخنرانی درباره درد یک قشر بزرگ از مردم است؛ درباره کاسبی که سال‌ها ایستاده اما امروز احساس می‌کند دیگر کسی صدایش را نمی‌شنود.

ما یک بازار افسرده نمی‌خواهیم. یک بازار بی‌اعتماد نمی‌خواهیم. یک کاسب ناامید نمی‌خواهیم. ما بازاری می‌خواهیم که در آن کاسب با افتخار کار کند، کارگر با امنیت کار کند، مشتری با قدرت خرید وارد شود و هر دو با امید از کنار هم عبور کنند.

خداوند روزی بسیاری از مردم را از همین دست‌های کارگر، تولیدکننده و کاسب جاری کرده است. پس این دست‌ها را خسته‌تر نکنیم.

 اگر جایی اشتباه کرده، راه اصلاح بگذاریم. اگر جایی قانون اجرا می‌شود، عدالت را فراموش نکنیم. اگر جایی سیستم جدیدی می‌آوریم، اول آموزش و امکانش را فراهم کنیم و بعد مسئولیتش را از کاسب بخواهیم. و از همه مهم‌تر... به مردم فقط وعده ندهیم؛ کاری کنیم که دوباره امید را لمس کنند. چون کاسب امروز دیگر فقط از گرانی خسته نیست؛ از این خسته است که فریاد بزند و احساس کند صدایش به جایی نمی‌رسد.

اینها اعتراض یک کاسب نیست؛ این نفس‌های آخر امیدِ بازاری است که نیم قرن ایستاده، مالیات داده، کارگر تربیت کرده، به اقتصاد این کشور خدمت کرده و هنوز هم می‌خواهد سهم خودش را برای آبادانی کشور بدهد؛ اما انتظار دارد عدالت را ببیند، اثر زحمتش را ببیند و صدایش را هم بشنوند.

بیاییم کاری کنیم کاسب دوباره وقتی صبح کرکره مغازه را بالا می‌برد، به جای ترس از فردا، به فردا امید داشته باشد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

بخش‌های ستاره دار الزامی است
*
*

آخرین اخبار

پربازدیدترین