وقتی معدن، قربانی مدیریتِ تصویر می‌شود

عاطفه علیان-کارشناس معدن

عاطفه-علیان

 

در معدن، زمین معمولاً صادق‌تر از مدیران حرف می‌زند.

عدد تولید، ساعت توقف، هزینه استخراج، وضعیت تجهیزات، بهره‌وری و حتی ماندگاری نیروهای متخصص، بالاخره حقیقت را آشکار می‌کنند. می‌توان گزارش را زیباتر نوشت، می‌توان روایت را مدیریت کرد، می‌توان برای هر ناکامی یک علت بیرونی پیدا کرد؛ اما نمی‌توان برای همیشه با عددها مذاکره کرد.

معدن، جای مدیریتِ تصویر نیست؛ جای مدیریتِ واقعیت است.

با این حال، گاهی مدیری وارد یک مجموعه تخصصی می‌شود که به‌جای آنکه نخستین پرسشش این باشد که «چه کسانی اینجا بیشتر از من می‌دانند؟»، می‌پرسد: «چه کسانی باید بیشتر از من تبعیت کنند؟»

همین تفاوت کوچک، می‌تواند سرنوشت یک سازمان را تغییر دهد.

*مدیر قوی، از آدم‌های قوی‌تر نمی‌ترسد

در مدیریت حرفه‌ای، یک اصل ساده وجود دارد: مدیر لازم نیست متخصص‌ترین فرد سازمان باشد؛ باید بلد باشد متخصص‌ترین افراد را پیدا کند، حفظ کند و به آنها امکان اثرگذاری بدهد.

اما اگر مدیری دانش و تجربه افراد را نه سرمایه، بلکه تهدیدی برای اقتدار خود ببیند، اتفاق دیگری رخ می‌دهد.

ابتدا صدای متخصصان کم می‌شود.

بعد جایگاهشان تغییر می‌کند.

بعد تصمیم‌ها از اتاق کارشناسی به اتاق شخصی منتقل می‌شوند.

و در نهایت، سازمان به جایی می‌رسد که افراد نه بر اساس اینکه «چه می‌دانند»، بلکه بر اساس اینکه «چقدر همراه‌اند» سنجیده می‌شوند.

اینجاست که شایسته‌سالاری آرام‌آرام جای خود را به وفاداری‌سالاری می‌دهد.

و این تغییر، شاید در روزهای نخست دیده نشود؛ اما هزینه‌اش را آینده سازمان خواهد پرداخت.

*حذف یک متخصص، حذف یک نفر نیست

در یک مجموعه معدنی، نیروی متخصص فقط یک عنوان سازمانی یا یک شماره پرسنلی نیست.

او بخشی از حافظه سازمان است؛ بخشی از تجربه‌ای که در سال‌ها کار، خطا، بحران، تصمیم و یادگیری شکل گرفته است.

وقتی چنین فردی بدون توضیح کارشناسی روشن کنار گذاشته می‌شود یا جایگاهش به دلیل تخصص و استقلال رأی تضعیف می‌شود، سازمان فقط یک نفر را از دست نمی‌دهد؛ بخشی از دانش انباشته خود را از دست می‌دهد.

بدتر از آن، پیامی به سایر کارکنان ارسال می‌شود:

«زیادی مستقل نباشید.»

«زیادی سؤال نپرسید.»

«زیادی متخصص نباشید.»

«و مهم‌تر از همه، کاری نکنید که مدیر احساس کند کسی در سازمان بیشتر از او می‌داند.»

از همین‌جا، فرسایش سرمایه انسانی آغاز می‌شود.

نخبگان الزاماً یک روز استعفا نمی‌دهند؛ گاهی ابتدا سکوت می‌کنند، بعد کنار می‌روند و در نهایت فقط حضور فیزیکی‌شان در سازمان باقی می‌ماند.

*سازمانی که در آن خبر مهم‌تر از واقعیت می‌شود

یکی از خطرناک‌ترین نشانه‌های مدیریت ناسالم، شکل‌گیری فضایی است که در آن افراد بیشتر از حل مسئله، نگران این هستند که «چه کسی درباره چه کسی چه گزارشی داده است».

در چنین محیطی، شبکه‌های غیررسمی گزارش‌دهی رشد می‌کنند، اعتماد کاهش می‌یابد و کارکنان به‌جای گفت‌وگوی مستقیم و حرفه‌ای، به خودسانسوری روی می‌آورند.

مدیر ممکن است احساس کند کنترل بیشتری پیدا کرده است.

اما واقعیت برعکس است.

مدیری که فقط خبرهای مطلوب را می‌شنود، لزوماً مدیر مسلطی نیست؛ ممکن است مدیری باشد که ارتباطش با واقعیت سازمان قطع شده است.

سازمان سالم به مدیرانی نیاز دارد که خبر بد را زود بشنوند، نه اینکه خبر بد را دیر و زیبا تحویل بگیرند.

*جنگ، سپر دائمی مدیریت نیست

هیچ‌کس نمی‌تواند اثر جنگ، بحران اقتصادی، محدودیت‌های انرژی، مشکلات زنجیره تأمین یا بی‌ثباتی بازار را انکار کند.

اما تفاوت مدیریت حرفه‌ای و مدیریت توجیه‌گر دقیقاً همین‌جاست.

مدیریت حرفه‌ای می‌پرسد:

چه مقدار از افت عملکرد ناشی از عوامل بیرونی بوده است؟

چه مقدار ناشی از تصمیم‌های داخلی؟

کدام بخش قابل پیشگیری بوده؟

کدام بخش قابل جبران است؟

و برای بخش باقی‌مانده چه برنامه‌ای وجود دارد؟

جنگ می‌تواند عملکرد یک معدن را تحت تأثیر قرار دهد؛ اما نمی‌تواند تبدیل به چک سفیدامضای مدیریتی شود.

بحران، مدیر را از پاسخ‌گویی معاف نمی‌کند؛ کیفیت مدیریت در نحوه مواجهه با بحران سنجیده می‌شود.

اگر در روزهای سخت، تنها چیزی که تغییر می‌کند، فهرست دلایل شکست است، نه کیفیت تصمیم‌ها، مسئله را نباید فقط بیرون از سازمان جست‌وجو کرد.

*وقتی تصویر مدیر از خودِ سازمان مهم‌تر می‌شود

مدیری که بیش از اندازه درگیر تصویر خود است، معمولاً یک اشتباه اساسی مرتکب می‌شود: تصور می‌کند اگر تصویر خوب باشد، عملکرد هم خوب دیده خواهد شد.

اما این دو یکی نیستند.

می‌توان مدیری داشت که در ظاهر بسیار فعال، پرانرژی و مسلط به نظر برسد، اما تصمیم‌هایش از پشتوانه کافی کارشناسی برخوردار نباشد.

می‌توان ده‌ها جلسه برگزار کرد و صدها صفحه گزارش تولید کرد، اما یک مسئله واقعی را حل نکرد.

مدیریت تصویر، جای مدیریت عملکرد را نمی‌گیرد.

و اگر فاصله میان این دو زیاد شود، دیر یا زود خود سازمان این فاصله را آشکار می‌کند.

*کتاب‌های انگیزشی، معدن را اداره نمی‌کنند

خواندن کتاب‌های مدیریتی اتفاقاً می‌تواند مفید باشد؛ اما هیچ کتاب عمومی نمی‌تواند جای دانش تخصصی یک صنعت را بگیرد.

معدن با جمله‌های انگیزشی، نمایش مدیریتی یا نسخه‌های یکسان اداره نمی‌شود.

معدن، زمین‌شناسی می‌خواهد؛ دانش استخراج می‌خواهد؛ شناخت تجهیزات می‌خواهد؛ اقتصاد می‌خواهد؛ برنامه‌ریزی می‌خواهد؛ تجربه می‌خواهد و مهم‌تر از همه، تصمیم‌گیری بر مبنای داده می‌خواهد.

مدیری که واقعاً قدرتمند است، به‌جای آنکه تلاش کند در همه حوزه‌ها «داناترین فرد اتاق» به نظر برسد، از افراد متخصص سؤال می‌کند.

او از اینکه کارشناسی نکته‌ای را بداند که خودش نمی‌داند، خوشحال می‌شود.

زیرا می‌داند اقتدار مدیر از دانستن همه‌چیز نمی‌آید؛ از توانایی ساختن تیمی می‌آید که مجموعه آن بیشتر از خود مدیر می‌داند.

*روابط عمومی؛ یک مثال از یک مسئله بزرگ‌تر

تقلیل جایگاه روابط عمومی به یک نیروی اجرایی، در ظاهر شاید فقط یک تصمیم سازمانی به نظر برسد.

اما گاهی همین تصمیم کوچک، نشانه یک نگاه بزرگ‌تر است: نادیده گرفتن تخصص.

روابط عمومی حرفه‌ای صرفاً تولید خبر و نصب بنر نیست. فهم ذی‌نفعان، مدیریت اعتبار، ارتباطات داخلی، رسانه، بحران و ساختن سرمایه اجتماعی سازمان، بخشی از این حوزه است.

وقتی چنین تخصصی کوچک شمرده می‌شود، سؤال مهم‌تر این است که چه تخصص‌های دیگری نیز در معرض همین نگاه قرار دارند.

مسئله فقط روابط عمومی نیست.

مسئله، نوع نگاه مدیر به دانش حرفه‌ای است.

*مدیر، مالک معدن نیست

این شاید مهم‌ترین نکته باشد.

هیچ مدیری مالک یک معدن نیست.

معدن، تجهیزات، ذخایر، سرمایه و ظرفیت تولید، امانتی است که برای مدتی در اختیار مدیریت قرار گرفته است.

بنابراین مدیر را نباید با تصویری که از خودش ساخته سنجید.

باید پرسید:

وقتی آمد، سازمان چه وضعیتی داشت؟

وقتی رفت، چه چیزی بهتر شده بود؟

تولید چه تغییری کرد؟

بهره‌وری چه شد؟

هزینه‌ها چه مسیری رفتند؟

تجهیزات چه وضعیتی پیدا کردند؟

نخبگان ماندند یا رفتند؟

تصمیم‌ها تخصصی‌تر شدند یا شخصی‌تر؟

و آیا سازمان بدون حضور آن مدیر، قوی‌تر از قبل خواهد بود؟

اینها سؤالاتی هستند که هیچ روابط عمومی‌ای نمی‌تواند برای همیشه از آنها عبور کند.

*این فقط داستان یک مدیر نیست

مسئله بزرگ‌تر از یک نام است.

در ساختارهایی که انتصاب‌ها شفاف نیستند و پاسخ‌گویی واقعی جای خود را به مدیریت تصویر می‌دهد، ممکن است مدیری روی کار بیاید که به جای ساختن تیم قدرتمند، محیطی امن برای اقتدار شخصی خود بسازد.

در چنین الگویی، نخبه مزاحم است.

متخصص مستقل، خطر است.

منتقد، بی‌وفا تلقی می‌شود.

روابط عمومی، ابزار روایت است.

و نیروی مطیع، سرمایه.

این همان نقطه‌ای است که یک سازمان تخصصی می‌تواند آرام‌آرام از درون تهی شود؛ بدون آنکه الزاماً در ظاهر اتفاق بزرگی افتاده باشد.

چون سقوط سازمان‌ها همیشه با یک حادثه بزرگ آغاز نمی‌شود.

گاهی با کوچک کردن یک متخصص شروع می‌شود.

با نادیده گرفتن یک هشدار.

با کنار گذاشتن یک نیروی مستقل.

با ترجیح دادن یک فرد مطیع به یک فرد توانمند.

و با این تصور که «مدیر باید از همه بیشتر بداند».

و در نهایت...

مدیر خوب کسی نیست که هیچ‌کس جرئت مخالفت با او را نداشته باشد.

مدیر خوب کسی است که متخصص‌ترین افراد سازمان، با وجود اختلاف نظر، بتوانند روبه‌رویش بنشینند و واقعیت را بگویند.

مدیر خوب کسی نیست که همه از او تعریف کنند.

کسی است که وقتی روز حساب عملکرد فرا می‌رسد، سازمانی قوی‌تر از روز نخست تحویل دهد.

و مدیر قدرتمند کسی نیست که افراد توانمند را کوچک کند تا خودش بزرگ‌تر دیده شود.

مدیری که برای بزرگ دیده شدن خود، متخصصان را کوچک می‌کند، در حقیقت خودش را بزرگ نکرده؛ ظرفیت سازمان را کوچک کرده است.

معدن اما حافظه دارد.

این حافظه در عدد تولید، هزینه، بهره‌وری، سرمایه انسانی و آینده‌ای است که از سازمان باقی می‌ماند.

و هیچ تصویری، هرقدر هم خوب ساخته شده باشد، نمی‌تواند برای همیشه جای واقعیت را بگیرد.

دیدگاهتان را بنویسید

بخش‌های ستاره دار الزامی است
*
*

آخرین اخبار

پربازدیدترین