-
صمت از زندگی در وضعیت «نه جنگ، نه صلح»

خانه‌های تحویلی، ماشین‌های فروشی، آدم‌های بلاتکلیف

تهران این روزها انگار روی یک صبر اجباری راه می‌رود نه آن‌قدر آرام که مردم بتوانند برای فردایشان برنامه بریزند، نه آن‌قدر بحرانی که تکلیف همه‌چیز یک‌باره روشن شود. در همین وضعیت کش‌دار و فرساینده، زندگی خیلی‌ها از مسیر عادی خارج شده است مثلا کارمند دیروز، راننده امروز شده و صاحب مغازه زیر قیمت فاکتور حراج می‌کند تا فقط از اجاره عقب نماند.

خانه‌های تحویلی، ماشین‌های فروشی، آدم‌های بلاتکلیف

مستاجر خانه‌اش را تحویل می‌دهد و با چند کارتن راهی شهر پدری می‌شود. این گزارش صمت روایت آدم‌هایی است که وسط اتوبوس، پشت فرمان اسنپ، کنار رگال لباس و پشت در خانه‌های خالی از اقتصادی می‌گویند که دیگر فقط جیبشان را نزده و تمام نظم زندگی‌ آن‌ها را به‌هم ریخته است. روایت مردمی که هنوز کار می‌کنند و می‌گویند خدا را شکر اما هرکدام چیزی را از دست دادند تا فقط در شهری که بلاتکلیفی گران‌ترین کالای این روزهای آن شده بمانند.

لبخندی که تا ایستگاه بعد دوام نیاورد

سوار بی‌آرتی شد و از همان لحظه ورود لب‌هایش می‌خندید. از آن لبخندهایی که آدم اول فکر می‌کند حالش خوب است یا دست‌کم بلد است حال بدش را نشان ندهد. نشست روبه‌رویم. چند ایستگاه که گذشت، خستگی صورتش خودش را نشان داد. انگار لبخند فقط برای لحظه ورود بود، برای این‌که جهان دست‌کم در نگاه اول نفهمد چه باری روی شانه‌هایش است. مسیر که جلو رفت حرف باز شد. اول از ماشینش گفت؛ اینکه خراب شده و گذاشته تعمیرگاه. بعد آرام‌تر گفت: از کار تعدیل شدم. حسابدار بودم. خانواده‌ام نمی‌دانند با ماشینم اسنپ کار می‌کنم تا کمک شوهرم کنم. جمله‌ها را ساده می‌گفت با همان لبخند اولش اصلا بهتر است درست تر بگویم آخر هر جمله یک خنده زیبایی داشت تا آدم تلخی حرف‌هایش را فراموش کند اما پشت هر جمله یک تصمیم تلخ خوابیده بود. اینکه یک نفر کارش را از دست بدهد یک طرف و اینکه همان آدم مجبور می‌شود زندگی‌ خود را طوری مدیریت کند که نزدیک‌ترین آدم‌هایش هم نفهمند چه اتفاقی افتاده بسیار سخت است. گفت به دوستانش سپرده هر کاری باشد انجام می‌دهد. عصرها هم با همسایه‌ منزل خودشان بیرون می‌روند و لقمه می‌فروشند. اما آن هم قصه خودش را دارد: «هی باید راه برویم، چون شهرداری جلویمان را می‌گیرد.»

شهر برای کسی که سرمایه‌اش فقط دست و پا و وقت و آبروست جای آسانی نیست. حالا ماشین خودش خراب شده و مجبور شده ماشین برادرش را قرض بگیرد. اما بدبیاری پشت بدبیاری آمده: «دیشب باند ماشین داداشم را دزد زد. ماشین دم خانه بود، پارکینگ نداریم. شوهرم تا صبح هی بیدار بود، نگران بودیم چند باید براش بخریم.» 

در تمام این حرف‌ها یک جمله از همه سنگین‌تر بود: ماشینم را که بگیرم، می‌فروشم. برای پول پیش کم داریم.» ماشین برای او شده بود آخرین دارایی قابل فروش، آخرین تکیه‌گاه برای ماندن زیر سقفی که تازه خودش هم تعریف چندانی ندارد. خودش توضیح داد: «تازه هفت تا پله هم می‌خوره میره پایین‌ها فکر نکنی چه خونه‌ایه.» یعنی حتی خانه‌ای که برای نگه داشتنش باید ماشین فروخت، خانه رویایی نیست یک زیرهمکف ساده است.

در روایت او یک جمله کلیدی بود جمله‌ای که این روزها زیاد می‌شنویم: این جنگ هم یه دردی شد روی دردمون. قبلش هم خوب نبودا. این جمله شاید خلاصه حال‌وهوای بخشی از جامعه باشد. مسئله فقط خود جنگ نیست مسئله بلاتکلیفی است. همین وضعیت تعلیق همین که کسی نمی‌داند ماه بعد چه می‌شود، قیمت‌ها کجا می‌روند، کارها می‌مانند یا نه، اجاره‌ها چه عددی می‌شوند و بازار دوباره تکان می‌خورد یا نه. 

برای مردم جنگ فقط تصویر بمب و آژیر نیست. جنگ می‌تواند در قبض‌ها، قرارداد تمدیدنشدنی خانه، چک پاس‌نشدنی، تعدیل نیرویی که با یک پیام کوتاه اعلام می‌شود، ظاهر شود.

این وضعیت مردم را وارد مرحله‌ای کرده که می‌توان اسمش را اقتصاد بقا گذاشت. خانواده‌ها دیگر برنامه‌ریزی بلندمدت نمی‌کنند و برنامه‌ها کوتاه شده‌اند، گاهی در حد امروز تا فردا. کسی که تا دیروز دنبال بهتر کردن خانه بود امروز دنبال از دست ندادن همان خانه است.

شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد که آدم‌ها هنوز دارند کار می‌کنند، می‌دوند، حساب می‌کنند، صرفه‌جویی می‌کنند اما نتیجه تلاش‌ آنها مثل قبل جواب نمی‌دهد. کار هست اما کفاف نمی‌دهد. درآمد هست اما زودتر از همیشه تمام می‌شود. زندگی هست اما کوچک‌تر، نگران‌تر و بی‌قرارتر از قبل.

راننده اسنپ؛ وقتی پناهگاه هم شلوغ می‌شود

روایت دوم از صندلی عقب یک اسنپ شروع می‌شود. راننده می‌گفت نمی‌داند اینکه بعضی‌ها می‌گویند کرایه اسنپ ارزان‌تر شده درست است یا نه اما یک چیز را مطمئن بود: هزینه‌ها خیلی بالا رفته. ماشین تو کار، هر هفته باید یه قطعه‌اش عوض شه.

برای راننده اسنپ، ماشین محل کار، سرمایه و نان‌آور است اما همین سرمایه هر روز خرج تازه‌ای می‌تراشد. لاستیک، روغن، لنت، قطعات، تعمیرات، خلافی، بنزین، استهلاک هر کدام سهمی از درآمد را می‌بلعند. راننده می‌گفت: «تهش میای یه خرید کنی، می‌بینی هیچی نمونده. همش خرج خود ماشین شده.» این همان چرخه‌ای است که خیلی از شاغلان روزمزد و کارمزدی در آن گیر افتاده‌اند؛ کار می‌کنند تا ابزار کارشان را سرپا نگه دارند، نه الزاما زندگی‌شان را.  اسنپ برای خیلی‌ها در سال‌های اخیر به پناهگاه شغلی تبدیل شده بود. جایی برای بعد از بیکاری، برای جبران کمبود حقوق، برای کار دوم، برای فرار از رکود اما حالا خود همین پناهگاه هم دارد شلوغ می‌شود. راننده با عصبانیتی پنهان گفت: «از وقتی تعدیل نیروها شروع شد، همه اومدن اسنپ. الان بزنی پر راننده‌ست. خب ۲ روز دیگه همینم میشه مشکل.» 

وقتی بخش‌های مختلف اقتصاد توان جذب نیروی کار را از دست می‌دهند، مردم به سمت مشاغل فوری و کم‌مانع هجوم می‌آورند اما ظرفیت این مشاغل هم محدود است. راننده در پایان حرفش گفت: «چی بگم والا، بازم شکر همین که بمب نمیاد رو سرمون.» جمله‌ای که هم شکر دارد، هم ترس، هم خستگی، هم قبول اجباری شرایط.

مغازه‌داری که زیر قیمت فاکتور می‌فروشد

در یک مغازه لباس، فروشنده قبل از آن‌که قیمت بگوید، خبرش را داد: «خانم هر چی می‌خوای بردار، دارم جمع می‌کنم. زیر قیمت فاکتور می‌دم.» این جمله برای مشتری شاید وسوسه‌کننده باشد اما برای صاحب مغازه یعنی شکست. یعنی حساب‌وکتاب‌ها دیگر نمی‌خواند. یعنی اجاره از فروش جلو زده است و بازار دیگر کشش ندارد. خودش توضیح داد: «دیگه دارم مغازه رو تحویل می‌دم. ماهی ۸۰ میلیون اجاره‌شه، اصلا درنمیاد.» 

۸۰ میلیون تومان اجاره ماهانه برای مغازه‌ای که باید با فروش لباس بچرخد، در بازاری که مردم اولویت‌هایشان را تغییر داده‌اند، عددی ترسناک است. فروشنده می‌گفت عید هم چیزی دستشان را نگرفته: «کل عید که رو هیچی بود.» حالا هم با وضعیت تازه نه می‌دانند جنس بیاورند یا نه، نه می‌دانند بازار می‌خوابد یا تکان می‌خورد. «نمی‌دونیم جنس میاد، نمیاد. بدبختیم؛ بین آسمون و زمین گیر کردیم.» 

این بلاتکلیفی برای کاسب از گرانی هم خطرناک‌تر است. گرانی را شاید بشود با تغییر قیمت و کاهش خرید مدیریت کرد اما بلاتکلیفی یعنی هیچ تصمیمی مطمئن نیست. اگر جنس بیاورد و بازار نخرد، سرمایه‌اش می‌خوابد. اگر جنس نیاورد و بازار ناگهان تکان بخورد، مشتری را از دست می‌دهد. اگر بفروشد شاید دیگر نتواند همان جنس را جایگزین کند. اگر نگه دارد، شاید فردا کسی توان خریدش را نداشته باشد. 

فروشنده با یک تصویر ساده حال بازار را گفت: «عین یه چرخه ایم که بهم گیر کردیم.» او خوب می‌دانست مردم دیگر مثل قبل لباس نمی‌خرند چون پولشان باید خرج چیزهای واجب‌تر شود. اجاره، خوراک، درمان، مدرسه، قسط، رفت‌وآمد. لباس از سبد خیلی‌ها حذف نشده است.

خانه‌ای که بی‌صدا خالی شد

مدتی بود از واحد همسایه صدایی نمی‌آمد. نه رفت‌وآمدی، نه صدای تلویزیونی، نه باز و بسته شدن دری. در روزهایی که خبرها سنگین است، سکوت خانه‌ها خودش نگرانی می‌آورد. تماس گرفتیم، فکر کردیم شاید اتفاقی افتاده باشد. جواب اما چیز دیگری بود: «دیگه از پس خرج خونه و اجاره اینجا برنمیایم. می‌خوایم خونه رو تحویل بدیم، بریم زنجان پیش مادرم اینا.» 

این شاید یکی از تلخ‌ترین شکل‌های عقب‌نشینی باشد؛ برگشتن نه از سر انتخاب که از سر اجبار. مدرسه بچه‌ها، مسیر کار، همسایه‌ها، عادت‌های روزمره، خرید از همان بقالی، پیاده‌روی همان خیابان، همه را جمع می‌کنند و می‌گذارند در چند کارتن. بعد می‌روند جایی که هزینه کمتر باشد یا دست‌کم سقفی باشد که اجاره‌اش کمر نشکند. 

مهاجرت معکوس به شهرستان یا برگشتن به خانه پدر و مادر در سال‌های اخیر دیگر فقط تصمیم زوج‌های جوان برای شروع ساده‌تر زندگی نیست برای بعضی‌ها تبدیل شده به آخرین راه حفظ بقا. آن‌ها که زمانی با امید استقلال از خانه خانواده بیرون آمده بودند حالا با شرمندگی یا خستگی برمی‌گردند. این برگشتن همیشه شکست نیست اما بی‌هزینه هم نیست. غرور آدم‌ها، آرامش‌ آن‌ها، حریم خصوصی‌شان و نظم زندگی‌شان در این رفت‌وآمدها آسیب می‌بیند. 

اقتصاد کوچک شدن

وجه مشترک همه این روایت‌ها یک چیز است: کوچک شدن. آدم‌ها دارند خانه‌هایشان را کوچک‌تر می‌کنند، خریدهایشان را کمتر، رویاهایشان را کوتاه‌تر، سفره‌هایشان را محتاط‌تر، روابطشان را پنهان‌تر. زن بی‌آرتی پنهانی اسنپ کار می‌کند. راننده اسنپ نگران است همین شغل هم از دست برود. فروشنده مغازه‌اش را جمع می‌کند. همسایه خانه‌اش را تحویل می‌دهد. این‌ها اتفاقات جدا از هم نیستند قطعات یک پازل‌اند. 

در این پازل، طبقه متوسط بیش از همیشه زیر فشار دیده می‌شود، همان طبقه‌ای که نه آن‌قدر دارایی دارد که با سود سرمایه زندگی کند نه آن‌قدر حمایت دارد که زمین خوردنش دیده شود. حقوق‌بگیرها، کارمندان تعدیل‌شده، کاسبان خرد، راننده‌ها، مستاجرها همه در یک نقطه مشترک جمع شده‌اند: هزینه‌ها سریع‌تر از توانشان می‌دوند. 

مسئله فقط پول نیست روان مردم هم فرسوده شده است. وقتی هر روز باید نگران قیمت فردا، تمدید اجاره، کار ماه بعد و خبرهای سیاسی بود، ذهن آدم‌ها دیگر جای زیادی برای زندگی معمولی ندارد. تفریح حذف می‌شود، خرید عقب می‌افتد، درمان به تعویق می‌افتد، مهمانی‌ها کم می‌شود، حتی حرف زدن درباره مشکلات هم سخت‌تر می‌شود. چون همه گرفتارند و کسی نمی‌خواهد بار اضافه‌ای روی دوش دیگری بگذارد. 

سخن پایانی

این گزارش قرار نیست نسخه اقتصادی بدهد یا از پشت میز برای زندگی مردم راه‌حل صادر کند. فقط چند صدا را کنار هم گذاشتیم. صداهایی که در شلوغی خبرهای بزرگ گم می‌شوند. این‌ها نشانه‌های یک جامعه در حال تحمل‌اند. جامعه‌ای که مردم هنوز کار می‌کنند، هنوز می‌خندند، هنوز شکر می‌کنند که بمب نمی‌آید» اما این شکر گفتن نباید ما را از دیدن فشارهای روزمره غافل کند. زندگی فقط زنده ماندن زیر سقف امن نیست، زندگی یعنی امکان برنامه‌ریزی، امید، ثبات و انتخاب. 

در وضعیت نه جنگ، نه صلح مردم بیش از هر چیز تکلیف می‌خواهند، تکلیف قیمت‌ها، کار، بازار، اجاره و آینده. چون هیچ‌چیز مثل بلاتکلیفی زندگی را آرام‌آرام نمی‌خورد.

دیدگاهتان را بنویسید

بخش‌های ستاره دار الزامی است
*
*

آخرین اخبار