-

طعم همدلی در روزهای سخت

کیمیا ملکی – روزنامه‌نگار

طعم همدلی در روزهای سخت

روزهایی بود که تلخی از دیوارهای شهر بالا می‌رفت و دیگر نمی‌شد در میان زوزه‌های ممتد جنگنده‌ها طاقت آورد. درست در همان روزهای گرفته و ناامیدکننده بود که خبری شیرین، از طریق یکی از دوستان، به من رسید: می‌توانم به گروهی بپیوندم که برای بچه‌های هلال احمر غذای خانگی تهیه می‌کنند.

پیشنهاد ساده بود اما درخشان. بچه‌هایی که شب‌هایشان را در رختخواب خود صبح نمی‌کردند و با صدای هر انفجار از ماموریتی به ماموریت دیگر پرتاب می‌شدند، سخت به یادآوری طعم خانه نیاز داشتند. قرار شد غذاهایی بپزیم که رنگ و بوی خانه را به دست امدادگران برسانند؛ غذای روح در میانه بحران.

از همان نخستین گام، همدلی مردم شگفت‌زده‌ام می‌کرد. نمی‌دانستم هزینه‌ها چگونه و از کدام دست‌های پنهان تامین می‌شود؛ گویی محبت آدم‌ها خود صندوقی بی‌انتها بود. روز اول کتلت‌های خانگی را با دورچین سبزی و گوجه بسته‌بندی کردیم و فرستادیم. فردایش عصرانه را با نسکافه و کوکی‌های خانگی تامین کردیم. هنگام پختن، خستگی معنایش را از دست می‌داد. انگار کارها به خودی خود پیش می‌رفت و گفت‌وگوها، ریزخنده‌ها و عطر غذا خود بزرگ‌ترین انگیزه بود در میان صدای پدافندهایی که هر لحظه زیر گوشمان بود.

چند روز بعد فکری جسورانه‌تر مطرح شد: پخت هزار پیتزا. هنوز آن روز را از یاد نمی‌برم. از روز قبلش که برای خرید مواد اولیه راهی بازار شدیم، هرکس چیزی به دست گرفته بود؛ از کارتن‌های سنگین پنیر پیتزا گرفته تا پنیر و سس و ادویه و آن جعبه پیتزاها. اصلا انگار بار کاه جابه‌جا می‌کردیم، آن‌قدر که انگیزه و عشق بارها را سبک کرده بود. سرآشپزی که تجربه کار در رستوران‌های تهران را همراه داشت، هر از گاهی تذکر می‌داد: «درست بنشینید، سنگین بلند نکنید، گاهی قدم بزنید تا کمرتان درد نگیرد.» اما برای ما این حرف‌ها غریب بود؛ انرژی‌ای تمام‌نشدنی در رگ‌هایمان می‌دوید.

در آن پخت‌وپز بزرگ، چهره‌های گوناگونی درخشیدند. خانواده‌ای سه‌نفره که پدرشان ۳۰ روز بود به خانه نیامده بود و هر بار هنگام توزیع غذا، پدر را در میان امدادگران می‌دیدند. دختر و پسر بامزه‌ای که تازگی‌ها گربه خیابانی را به خانه آورده بودند و ذوقشان وصف‌ناشدنی بود. مادرشان هر از چندی از سختی‌های همسری یک نیروی هلال احمری می‌گفت و با زبان شیرینش تکرار می‌کرد: «نمی‌دونید پیر شدم پیر ...» همچنین، شب قبل از پخت اصلی، جعبه‌های پیتزا را با یادداشت‌های پراحساس برای امدادگران تزئین می‌کردیم و رویشان می‌چسباندیم؛ کلماتی کوتاه اما گرم، مثل آغوشی از راه دور بود.

صبح روز پخت، یکی از نانوایی‌های فانتزی محله درِ قنادی‌اش را به روی ما گشود و همه فضایش را رایگان در اختیارمان گذاشت. خمیرها را همان‌جا می‌زدند و شاگرد او آن‌ها را در سینی‌های بزرگ فر پهن می‌کرد. صاحب نانوایی، مردی ترک‌زبان با لهجه‌ای دلنشین، هر بار چای تازه دم می‌ریخت و می‌گفت: برید سر یخچال، هر شیرینی دوست دارید بردارید با چای بخورید. هر لحظه از عطر پیتزا که از فر بلند می‌شد به وجد می‌آمد و شوخی می‌کرد که «به نظرم بیاید اینجا رو پیتزا‌پزی کنیم!» از ساعت هشت صبح کار را شروع کردیم؛ یکی سس مخصوصی را که از روز قبل حاضر شده بود روی خمیر می‌کشید، دو نفر مواد را به آرامی می‌ریختند و دیگری مواظب زمان پخت بود. ساعت ۳  بعدازظهر کار به بسته‌بندی رسید. چند نفر از بچه‌های هلال احمر هم خودشان با خودرو آمدند و غذاها را تحویل گرفتند.

آن روزها به من آموخت که همدلی، از جمع‌آوری پول‌های کوچک و بی‌نام‌ونشان گرفته تا آماده‌سازی و توزیع، همه و همه همچون تار و پود یک فرش زیبا درهم تنیده می‌شود. هیچ‌کس نمی‌پرسید سهم تو چیست؛ فقط می‌پرسید «چطور می‌توانم کمک کنم؟» از نانوای ترک‌زبان گرفته تا خانواده‌ای که چشم‌به‌راه پدر بودند، از دست‌هایی که ژامبون خرد می‌کردند تا آن‌هایی که روی جعبه‌ها متن محبت می‌چسباندند. این پیوند، تلخی آن روزهای پرالتهاب را رقیق می‌کرد و نشانی بود از اینکه انسان‌ها در سخت‌ترین زمان‌ها هم می‌توانند طعم خانه را به یکدیگر هدیه دهند و دل‌های خسته را به فردایی بهتر امیدوار کنند.

دیدگاهتان را بنویسید

بخش‌های ستاره دار الزامی است
*
*

آخرین اخبار

پربازدیدترین