نگاهی بر نمایش گردبادک
نوشته مهتاب خطیر
گردبادک به نویسندگی و کارگردانی رحیم رشیدیتبار از آن دسته نمایشهای هنری است که میتوان در چندین لایه به آن پرداخت، این مهم خود نشانه شهامتِ بیانِ شیرین و زیرکانه کار است. نزدیکترین لایه به تماشاگر همانا ساختار آن است؛ چیدمان ساده صحنه که بیننده نیمی از آن را میبیند و نیمی دیگر را باید در ذهن خود بسازد؛ فضایی باز و روستایی که گردن به مینهای کاشته شده دورادور ایلهاشان داده؛ عرب و بختیار. در بندِ زمان و مکان رمزی داستان تماشاگر بیآنکه خودآگاهانه بیندیشد پرسمانهای شهادت، مرگ، جنگ، پایداری و کرامت را یکبهیک پیشبینی میکند و آماده میشود تا راه خود را سوی پاکسازی عاطفی باز کند. در لایه شخصیتپردازی میان گفتوگوی تندوتیز و دشواری، به پیوند بین ستیلا قهرمانی مردمی رنجیده در پیراهن مردانه بیآنکه حتی دیده شود و خدابنده پنداری ساده و بیسواد، اما باشخصیتی بزرگ و آگاه به دانش ناخودآگاه جمعی برخورد میکنیم. گفتوگویی درباره نخل و بلوط، بز و گوسفند، شیر و خرما که سخت به دل مینشیند؛ اینچنین با نیرویی نادیدنی تماشاگر را به دیدار درخت آسوریک میبرد و گفتاوردش با بز پیرامون اینکه چه کسی برتر، کدام ویژگیها با اهمیتتر و باارزشتر است؛ که سرانجام به ساختارشکنی و تابوشکنی میانجامد. کلاف اسطوره، چارچوب و اساس تاریخی و جهانبینی با کنار زدن همه باورها با مهمتر انگاشتن وسواس درستکاری و رفتار نیک در هم میپیچد. ستیلا در لایه معنایی نمایش درگیر یک وظیفه اخلاقی ست، او بهدنبال پیدا کردن پیکرهای کشتهشده پدر و مادرش در میدان مین همانند زنهای تاریخی ایران که آورنده تمدن و فرهنگ و آییناند از مرزهای خشونت، تعصب و نادانی میگذرد و جای هر مینی که میکاود درخت نخلی میکارد؛ بازگشت کرامت به زمین در برابر آنهایی که روی دیگ قدرت خمشدهاند، بیهویت، بینام، بیاصالت، رهروهای راه تاریکی. خدابنده در لایه زبانی، کنایهای و استعاری از زمین تا آسمان با این رهروها فرق دارد. او به ایمان "فسوه الواوی" یا باد شکم روباه میخندد بلندبلند شاهنامه و نبرد گردآفرید میخواند و میداند از نیکی سخن میگوید، مهربان ساده و مصمم. او گردآفرید خود را بازمیشناسد و نگاه جنسیت زده ساختارها را با کدهای مردسالارانه و مرزهای ستایش و سرکشی زن را برهم میزند. با شور درونی همراه ستیلا در مأموریت خنثی کردن میدان مین گردان نظامی میشود و از ردای چوپانیاش خود را وامیرهاند، از نگاه او نقطه مرکزی انجام کردار نیک انسانی مرد بودن نیست، زن فاعل است مفعول نیست، بدن و وجودش جنزده و پرآشوب نیست، میل و اراده دلدارش را به رسمیت میشناسد و بیتاب و ناآرام کمکم به او نزدیک میشود. در لایه فرهنگی و اجتماعی همزیستی زبان عربی و گویش بختیاری همچون نشان افتخار به سینه نمایش زدهشدهاند، همینگونه در سرزمینهای دیگر نیز پیش میرود تا میرسد به آنتیگونه و اگر ماجرا ادامه میداشت شاید به ژاندارک، آتنا و بیبی مریم بختیاری. اینگونه ستیلا افتخار مردانه را از اسطورهها را میرباید و با روایت خود حق دینی و قانونی خشونت مردها را از آنها. آوای زن تنها آوای سوگ نیست. نماد پاکسازی و آرام سازیست همنوا با هشدار بودن مینها و پایان یافتن تاریکی. گردبادک بیشترِ ویژگیهای یک اثر تراژدی کلاسیک را داراست. دو جوان از دو ایلوتبار ناهمگون، دشمنی و چندگانگی میان دو تبار و خانواده، قانونهای زوری اجتماعی و خشک اندیشانه باورمندی، قرارداد ازدواج از پیش بسته شده، و مرگ عاشقها. پیکر مادر و پدرکشته شده پیدا میشود، تاریکی سالن و قُرُنبه انفجار مین، ستیلایی که در گوشهای به خاک افتاده با چشمهایی از کاسه درآمده و خونآلود، چشمهای خرد، چشمهای دل، چشمهای روشناییبخش راه کشف حقیقت. در لایه اوج بحرانی اما شاعرانه روانشناختی پرده، عشق از هم فرومیپاشد؛ خدابنده در شوق خواستگاری کردن و اندوه از کف دادن چمریانه یا سوگنامه میخواند و تماشاگر را میان شور و هراس و مهر و خشم و بیزاری و این پرسش که بهراستی ریشهها مهمترند یا رهاشدگی و جانِ آزاد تنها میگذارد.
"من برای عشق زاده شدهام نه برای نفرت" آنتیگون