بازیگران اقتصادی در برزخ جنگ
در زمان جنگ طیف گستردهای از بازیگران اقتصادی، از مدیران صنایع و انرژی گرفته تا سیاستگذاران مالی، ناچارند با نوسانهایی کنار بیایند که نه منطق ثابتی دارند، نه الگوی روشنی و نه افق زمانی قابل اتکایی. هر قدر یک میدان نبرد پیچیدهتر باشد، شرایط دشوارتر خواهد بود.
در بحبوحه جنگ اغلب فهم دقیق تحولات چندان آسان نیست و گاه ناممکن به نظر میرسد. تقابل ایران و امریکا و اسرائیل، از جنگ دوازده گرفته تا دورهای پیدرپی مذاکره، تنشهای پس از آن و جنگ رمضان نیز با ابزارهای کلاسیک قابل تحلیل نیست. به اعتقاد صاحبنظران این دشواری نه از کمبود داده برمیخیزد، بلکه از ماهیت ذاتی رویدادها سرچشمه میگیرد. آنچه در جریان است، فاصلهای ژرف با چارچوبهای شناختهشده دارد، تا جایی که حتی نظریهپردازان روابط بینالملل ناچارند بیش از پیش به برآوردهای احتمالی پناه ببرند. کارشناسان ریشه اصلی این ابهام در زمان جنگ امریکا و ایران را نبود سابقهای قابل قیاس میدانند. کارشناسان برجسته نظامی در پیشبینی گام بعدی این تقابل با چالش روبهرو شدهاند و وضعیت برای برنامهریزان اقتصادی و صنعتی حتی پیچیدهتر است. صمت در گفتوگویی با علی میرزاییسیسان، پژوهشگر حوزه صنعت به تجارب برگرفته از تقابل جنگ، اقتصاد و صنعت پرداخته که در ادامه میخوانید.
کشورمان با وجود اقتصادی که سالها زیر فشار تحریمهای فزاینده بوده، در حوزههای موشکی، پهپادی و بازدارندگی منطقهای به سطحی از برتری نسبی و قابل توجه دست یافته است. آیا میتوان این مدل معکوسِ رشد قدرت را آغاز الگوی جدیدی در سیاست جهانی دانست؟
برای پاسخ به این پرسش بهتر است ابتدا به پیشبینی مستمر تحولات بحران ایران و آمریکا بپردازیم. در نظریههای کلاسیک روابط بینالملل، صعود قدرتهای بزرگ روندی نسبتا خطی و مرحلهبهمرحله دارد؛ ابتدا پایههای اقتصادی تقویت میشود، سپس این ظرفیت به توان نظامی بدل میگردد و سرانجام به نفوذ راهبردی میانجامد. اما ایران این زنجیره را به چالش کشیده است. تأکید روایت غربی بر حفظ برتری تاکتیکی امریکا، از نگاه برخی ناظران، لزوما به معنای موفقیت راهبردی نیست و شاید پوششی بر ناکامی در تحقق اهداف بلندمدت جنگ رمضان باشد. حجم مهمات و تجهیزاتی که در زمانی کوتاه مصرف شد، سامانههای پشتیبانی رزمی را در ابعادی به آزمون گذاشت که پیشتر کمتر تجربه شده بود. بازسازی این ظرفیتها برای طرف غربی احتمالا فرآیندی زمانبر خواهد بود. با این همه، دستاوردهای نظامی ایران بدون هزینه بهدست نیامده؛ از ترور فرماندهان و چهرههای ارشد تا آسیبهای جدی به زیرساختها، بهای این مسیر سنگین بوده است. ایران اکنون میکوشد این دستاوردها را به اهرمی برای چانهزنی راهبردی بدل کند تا هزینه هرگونه تعرض دوباره برای طرف مقابل افزایش یابد. مدلهای رایج در پاسخ به پرسش مرحله بعد چیست؟ دچار سردرگمی شدهاند، زیرا هیچ الگوی آزمودهشدهای برای هدایت تحلیل وجود ندارد. معیار برد و باخت برای طرف امریکایی مبهمتر از گذشته است. بازیگران اروپایی که از توان و ابتکار مستقل محدودی برخوردارند، در سکوت اما با دقت موقعیت و منافع خود را میسنجند.
آیا این چانهزنی بهتنهایی میتواند جایگزین دستاوردهای اقتصادی شود؟
تحلیلگران غربی سالها بر فرمولی تکیه داشتند مبنی بر اینکه نقطه ضعف ایران اقتصاد و نقطه قوتش جنگ نامتقارن بود؛ چارچوبی که رفتار راهبردی ایران را تا حدی برای آنها قابل پیشبینی میکرد. اما روند تحولات جنگ اخیر خلاف این برداشت را نشان داد. امروز ایران، از یک سو با حملات ترکیبی موشکی و پهپادی، هزینههایی نامتناسب به حریف تحمیل کرد و سامانههای دفاعی پرهزینه را فرسوده ساخت و از سوی دیگر، از مجاری دیپلماتیک در پی بازآرایی و بهبود جایگاه اقتصادی خود در غرب آسیا و جهان است.
برای تحلیلگرانی که به دوگانههای ساده یا جنگ یا صلح یا با غرب یا با شرق عادت کردهاند، فهم چنین رویکردی آسان نیست. طرف امریکایی رفتاری غیرمتعارف نشان میدهد؛ اعزام افرادی با سابقه محدود دیپلماتیک به مذاکرات حساس، نه تنها اعتبار نهادهایی چون وزارت خارجه امریکا را زیر سؤال میبرد، بلکه بر ابهام تحلیلی میافزاید. دکترین بازدارندگی فعال ایران بر این فرض استوار است که مهار دشمن از راه تحمیل هزینهای مداوم، سنگین و غیرقابل پذیرش ممکن میشود. تسلط ایران بر تنگه هرمز نشان داد هنوز جهان تا چه اندازه به گلوگاههای جغرافیایی وابسته است؛ وابستگیای که تا همین اواخر کماهمیت شمرده میشد. درگیری اخیر به شکلی عینی آشکار کرد کنترل یک گذرگاه راهبردی چگونه زنجیره تأمین انرژی، جریان تجارت و ثبات صنعتی جهان را همزمان دچار اختلال میکند. دامنه چنین اثری فراتر از یک مانور صرفا نظامی است.
متخصصان نظامی پیش از این کمتر با سناریویی روبهرو شده بودند که در آن یک بازیگر دولتی، چند لایه عملیاتی را هماهنگ به کار گیرد: حملات سایبری به زیرساختهای دشمن، عملیات پهپادی و موشکی فرامرزی، دیپلماسی موازی برای بازتنظیم صحنه، همه در کنار کنترل یک گلوگاه جهانی (تنگه هرمز).
در تجربههای پیشین، این ابزارها به حوزههای جداگانه تعلق داشتند و اجرای همزمانشان بیشتر از عهده ابرقدرتها برمیآمد. گزارشها نشان میدهد ایران در روزهای نخست درگیری، پایگاههای دشمن را در بیش از ده کشور هدف قرار داد تا هزینههای سیاسی برای طرف مقابل افزایش یابد. این یکپارچگی عملیاتی، تعریفهای سنتی از نبرد، بازدارندگی و مذاکره چندجانبه را درهم میریزد و معادلات استراتژیک آشنا را کماثر میکند. دیگر ضرورتی ندارد هر مرحله پس از مرحله دیگر رخ دهد؛ صبر راهبردی و برنامهریزی بلندمدت ایران بارها ناظران خارجی را غافلگیر کرده است.
وقتی استراتژی نظامی با دیپلماسی و بازار انرژی همافزا میشود، چه کسی واقعا تعیینکننده نرخ نفت و امنیت کشتیرانی خواهد بود؛ دولتها یا بازار؟
این جنگ را میتوان نخستین جنگ مدرن در این وسعت نامید. کمتر کسی در برتری سختافزاری امریکا تردید دارد، اما این منازعه صحنهای زنده برای پرسش مهم شده است: آیا فناوریهای ارزان میتوانند معادله هزینه و فایده را چنان دگرگون کنند که ابرقدرتی با بودجه دفاعی عظیم را به چالش بکشند؟
پهپادهای شاهد پاسخی عملی دادند؛ صدها فروند از این سامانههای کمهزینه، رهگیریشان را با مصرف مداوم موشکهای گرانقیمت برای طرف مقابل تحمیل کرد و الگویی نامتقارن پدید آورد که در آن ابرقدرت گاه بیش از حریف هزینه میپردازد. فرسایش خود به سلاحی راهبردی بدل شد. سالها زمان لازم است تا تحلیلگران نظامی دادهها و مستندات را بررسی کنند. جنگ مدرن در تصور استراتژیستها بود، اما کمتر کسی انتظار داشت اینچنین سریع عینیت یابد.
آخرین بار که ایران در آستانه برتری نسبی نظامی قرار داشت، شاید به دوره صفوی یا عصر نادرشاه بازگردد، هرچند آن دورانها با معیارهای امروز قابل مقایسه نیستند. در یک قرن اخیر، ایران اغلب در جایگاه ضعیفتر یا برابر بود؛ از اشغال جنگ جهانی دوم تا جنگ تحمیلی دهه شصت، بیشتر در موقعیت مقاومت قرار داشت تا اعمال برتری.
آیا این تغییر جایگاه نظامی، به معنای انتقال تدریجی قدرت اقتصادی از غرب آسیا به درون ایران است؟ سرمایهگذاران چه زمانی به این دگرگونی اعتماد خواهند کرد؟
در مورد ایران، سلسلهمراتب صعود ژئوپلیتیک تغییر کرده است؛ کشورها معمولا نخست به قدرت اقتصادی و صنعتی میرسند و سپس نظم منطقهای را بازآرایی میکنند، اما ایران این مسیر را معکوس پیموده و پرسشی بنیادین پیش روی جهان نهاده: چگونه کشوری زیر شدیدترین تحریمها، نخست به قدرت نظامی مدرن بدل شد و سپس بر حیاتیترین گلوگاه اقتصادی جهان اثر گذاشت؟ اکنون ایران برای نخستینبار در تاریخ معاصر، ضربات متقابل فراتر از انتظار وارد کرده و ابرقدرتی با آن بودجه نظامی را به چالش کشیده است. دنیا و استراتژیستها با دقت به این جنگ فعلی مینگرند، زیرا بازآرایی صنعتی و سرمایهگذاریهای آینده فراتر از حوزه نظامی خواهد بود. بسیاری از کشورها در سکوت، الگوی سرمایهگذاری و راهبرد خود را بازنگری میکنند؛ وقتی سامانهای ارزان منظومهای گران مدعی ابرقدرتی را مختل میکند، منطق تخصیص بودجه دفاعی تغییر مییابد. پیوند میان انرژی، زیرساخت و مزیت نظامی از منظر تابآوری بازتعریف میشود. مفهوم همپیمانی دگرگون شده؛ کشورها دیگر فقط بر ایدئولوژی یا پیوندهای سنتی نزدیک نمیشوند، بلکه توان فناورانه و آسیبپذیری مشترک معیار نزدیکی راهبردی خواهند کرد. حتی زنجیره تأمین کشاورزی و امنیت غذایی از پیامدهای این رویارویی بینصیب نماندهاند. برای کشورها، پرسش اصلی این است: کدام سرمایهگذاری ملی اولویت دارد و چگونه بخشهای صنعت، تجارت، دفاع و کشاورزی هماهنگ عمل کنند تا بازدارندگی با رشد اقتصادی پایدار حاصل شود؟ پاسخ شاید این باشد که چارچوبهای تحلیلی تازه و بینبخشی میطلبد.
با توجه به دگرگونی در مفهوم همپیمانی و معیار نزدیکی راهبردی، آیا میتوان انتظار داشت بازیگران اقتصادی (مانند شرکتهای لجستیک، انرژی و فناوری) نقشی فعالتر و تعیینکنندهتر در ائتلافهای آینده ایفا کنند؟
جنگ مدرن به ابزارهای نظامی محدود نمیشود؛ بازارهای مالی به تحولات میدانی واکنش آنی نشان میدهند، رمزارزها به ریسک حساساند و رسانههای اجتماعی روایتهای موازی میسازند که سیاستگذاران باید مدیریت کنند. گاه فشار بازار رهبران را به اظهارنظرهایی برای آرامکردن آن وامیدارد، نه بازتاب کامل واقعیت میدان در کل روزها و طول ۲۴ ساعت، ذینفعان تجارت جهانی، جریان سرمایه و معاملات انرژی منتظرند بدانند ریسک افزایش یا کاهش مییابد، اما در این جنگ پاسخی روشن نیست، زیرا جهان پیشتر با چنین جنگی روبهرو نشده است.
جهان اکنون آزمایشی راهبردی از جنگ مدرن با ابعاد کمسابقه را مشاهده میکند؛ آزمایشی که نتیجه نهاییاش روشن نشده و دست بسیاری از بازیگران، از تهران و واشنگتن تا پایتختهای اروپایی، چین و روسیه، تا حدی ناخوانا مانده است. آنچه از این تقابل برآمده، نه پیروزی قطعی کلاسیک یک طرف و نه شکست آشکار دیگری است؛ مفهوم فتح میدان تغییر کرده و ایران در این تحولات دست برتر را دارد. بازآرایی ظریفی بهوجود آمده و البته پرهزینه در معادلات قدرت منطقهای پدید آمده که آثارش تا سالها در سطوح اقتصادی، دیپلماتیک و امنیتی ادامه خواهد یافت
ایران نشان داد حتی با اقتصادی تحریمزده، معادلات نظامی را میتوان دگرگونپذیر کرد، اگر اراده سیاسی، اتحاد ملی وجود داشته باشد. امریکا نیز آشکار کرد برتری سختافزاری چون ناوهای دهه ۶۰ میلادی دیگر آنچنان کارایی نظامی بازدارندگی ندارد و در برابر نیروی پهپادی مدرن و ارزان صدمهپذیر است.
مهمتر از همه جهان دوباره میآموزد جغرافیا چقدر حیاتی است؛ یک تنگه آبی سرنوشت زنجیره تأمین میلیاردها نفر را دگرگون میکند. این یک جنگ مدرن بود که هیچ کشوری در این ابعاد و سرعت و پیچیدگی تجربه نکرده بود. حتی امریکا معیار روشنی برای موفقیت نداشت و در طول جنگنیافت. این نبود الگو، فرصتی برای استراتژیستهای جنگ مدرن ساخت و ایران بدیهیات غرب را زیر سؤال برد. چالشهای پیش رو ایران در فردای جنگ کم نیست: مذاکرات نوسانی با یک دولت سردرگم و حیلهگر فعلی امریکا، بازارهای تلاطمی، صنایع نیازمند تطبیق با امنیت جدید و ائتلافهای نیازمند بازتعریف.
این تقابل نشان داد در جنگهای مدرن آینده، دیپلماسی، اقتصاد و فناوری مراحل جداگانه نیستند، بلکه ابزارهایی همزمان و هماهنگاند و عدم قطعیت پیشبینی را بیشتر میکند. کشورهایی که این هماهنگی را دریابند، در دهههای آینده جایگاه متفاوتی خواهند داشت و ایران تجربهای ارزشمند کسب کرده است.
مهمترین پیام شاید این بود که جنگهای مدرن را قواعد سیال تشکل میدهند، قطعیت مفاهیم کلاسیک بیشتر به حدس میماند تا واقعیت. فهم عمیقتر از جنگهای مدرن، خود مزیت راهبردی است. آنهایی که زودتر چارچوبهای تحلیلی با عدم قطعیت بالا را بازسازی کنند، در نظم در حال تکوین بهتر جهتگیری خواهند کرد.
با در نظر گرفتن این تجربه که جنگهای مدرن، دیپلماسی، اقتصاد و فناوری را به ابزارهای همزمان و هماهنگ بدل کردهاند، چگونه میتوان انتظار داشت بازیگران اقتصادی در بازتعریف نظم آینده نقش ایفا کنند؛ آیا شاهد ظهور نهادهای اقتصادی بینالمللی جدیدی خواهیم بود که در چارچوبهای امنیتی و نظامی تعریف میشوند؟
منطق جنگهای مدرن دگرگون شده و همین دگرگونی، میدان نبرد را بیش از هر زمان دیگری غیرقابل پیشبینی کرده است. دیگر انباشت سختافزار غولپیکر، پایگاههای بزرگ و برتری کلاسیک نظامی بهخودیخود مترادف قدرت و پیروزی نیست، زیرا آنچه امروز تعیینکننده شده نه صرفاً حجم توان، بلکه توان تحمیل هزینه، حفظ انعطاف و دوام در شرایط فرسایشی است. در این فضا، بازیگری که زمانی به اتکای تجهیزات سنگین، تمرکز نیرو و زیرساختهای ثابت برتری داشت، اکنون ممکن است همان ویژگیها را بهصورت نقطهضعف تجربه کند. ریشه این تغییر را باید در چند تحول همزمان دید. نخست، میدان نبرد آشکارتر شده است؛ فناوریهای ارزان و در دسترس، امکان شناسایی، رصد و واکنش را از انحصار بازیگران بزرگ خارج کردهاند و به واحدهای کوچک قدرت دیدهبانی و ضربهزنی دادهاند. دوم، تثبیت پایگاهی دیگر مزیت مطلق نیست؛ ساختارهای بزرگ و ثابت آسیبپذیرتر شدهاند، درحالیکه نیروهای پراکنده، چابک و شبکهای بهتر میتوانند ضربه را جذب کنند، خود را بازآرایی کنند و به نبرد ادامه دهند. سوم، فرسایش دیگر فقط به نیروی انسانی و تجهیزات مربوط نیست، بلکه به اقتصاد نیز گره خورده است؛ یعنی طرفی که بتواند دشمن را وادار به صرف منابع بیشتر برای دفع تهدیدهای کمهزینهتر کند، عملاً توازن را به سود خود تغییر میدهد. به همین دلیل، معیارهای قدیمی سنجش قدرت دیگر بهتنهایی توضیح نمیدهند چه کسی در حال پیشروی است.
در جنگهای مدرن جدید، پیروزی الزاماً به معنای غلبه کامل نظامی نیست؛ گاه کافی است طرف مقابل در وضعیتی قرار گیرد که ادامه مسیر برایش پرهزینه، فرساینده و از نظر سیاسی و راهبردی نامطمئن شود. از همینجاست که عدم قطعیت به عنصر مرکزی جنگ مدرن تبدیل میشود و مرز میان برتری و آسیبپذیری هر لحظه میتواند جابهجا شود. تجربه جنگ ایران و امریکا نشان میدهد که جنگ مدرن دیگر صرفاً یک رویارویی نظامی محدود نیست، بلکه عرصه تلاقی همزمان فناوری، اقتصاد، دیپلماسی و جغرافیاست. در چنین شرایطی، گلوگاههای جغرافیایی، زنجیرههای تأمین، توان صنعتی، ظرفیت سازگاری و انسجام سیاسی همگی به اجزای قدرت تبدیل میشوند و هیچکدام را نمیتوان جدا از دیگری فهمید. کشوری که این پیوندها را بهتر درک کند، نهفقط در میدان نبرد، بلکه در شکل دادن به جایگاه خود در نظم در حال تغییر جهانی دست بالاتری خواهد داشت.
مهمترین درس این است که جنگهای جدید با قواعدی سیال پیش میروند و مفاهیم کلاسیک، دیگر قطعیت گذشته را ندارند. فهم عمیقتر منطق این دگرگونی، خود یک مزیت راهبردی است، زیرا در جهانی که الگوهای قدیمی فرسوده شدهاند، آنهایی موفقتر خواهند بود که زودتر چارچوبهای تحلیلی و اجرایی خود را با واقعیت پیچیده، شبکهای و صنایع مدرن موردنیاز تطبیق دهند.