-
اصول مدیریت و برنامه ریزی سازمانی

پارادایم‌های نوین برنامه‌ریزی و تعالی در سازمان‌ها و هلدینگ های بزرگ در ایران

احمدرضا صمیمی- دانشجو دکترای مدیریت

صمیمی

بسیاری از رویکردهای مدیریت و برنامه‌ریزی استراتژیک، سازمان را در یک «محیط آزمایشگاهی» تصور می‌کنند؛ جایی که متغیرها پایدار و رفتارها پیش‌بینی‌پذیرند. اما واقعیتِ هدایت یک هلدینگ بزرگ، یک مجتمع فولادی ، پتروشیمی، یا یک زنجیره فرآوری معدنی، فرسنگ‌ها با فرضیات اتوپیایی دانشگاهی فاصله دارد. در دنیای واقعی، مدیران ارشد و مشاوران با قطعی‌انرژی، نوسانات فرساینده نرخ ارز، بوروکراسی‌های موازی و بحران‌های پیش‌بینی‌نشده زنجیره تأمین دست‌وپنجه نرم می‌کنند. بر این اساس، ایجاد یک رویکرد فرا اکادمیک بسیار مورد نیاز است؛هدف اصلی در این دیدگاه، بازآفرینی وبازنگری نگرشهای کهنه به برنامه ریزی استراتژیک به منظور پایدارسازی سازمان در شرایط عدم قطعیت می باشد.

ریشه بسیاری از شکست‌های مدیریتی، اصرار بر نگرش نیوتنی و مکانیکی به سازمان است. در تفکر کلاسیک، سازمان یک ماشین بزرگ و فرآیندهای برنامه‌ریزی، تنظیمات این ماشین هستند؛ با این فرض اساسی که اگر برنامه استراتژیک ۵ ساله به دقت تدوین شود، ماشین سازمان بدون انحراف به مقصد خواهد رسید. اما در محیط‌های پیچیده، سازمان‌ها سیستم‌هایی غیرخطی هستند و بزرگ‌ترین عارضه برنامه‌ریزی سنتی در این فضا، «پارادوکس ثبات» است. به بیان ساده تر هرچه یک سازمان برای حفظ صلبیت وسختی برنامه خود در یک محیط متلاطم بیشتر پافشاری کند، خطر شکنندگی فاجعه‌بار خود را افزایش می‌دهد. برنامه‌های صلب، توهم کنترل برای مدیران ایجاد می‌کنند، اما در عمل به محض برخورد با اولین شوک اقتصادی، کارایی خود را از دست داده و به سندهای بایگانی‌شده در کمد مدیرعامل تبدیل می‌شوند. پس از آن، سازمان دچار عارضه «مدیریت آتش‌نشانی» شده و تصمیمات به صورت هیجانی و لحظه‌ای اتخاذ می‌گردند.

برای حل این بحران، مدل سیستم‌های زنده برخاسته از سایبرنتیک سازمانی و نظریه استافورد بیر، جایگزینی بنیادین برای ساختارهای سلسله‌مراتب سنتی است. سازمان زنده، موجودی است که برای بقا نیازی به پیش‌بینی دقیق تک‌تک حوادث آینده ندارد، بلکه ساختار داخلی خود را به گونه‌ای طراحی کرده که می‌تواند به طور مداوم با محیط سازگار شود. در این چارچوب، سازمان به عنوان تلفیقی از پنج سیستم درهم‌تنیده بازطراحی می‌شود که از هسته عملیاتی در کف کارخانه (سیستم ۱)، مکانیسم‌های ضد نوسان و هماهنگی (سیستم ۲)، مدیریت روزآمد منابع و بودجه (سیستم ۳)، چشم انداز  به آینده برای رصد بازار و تهدیدها (سیستم ۴) و در نهایت لایه عالی حاکمیت و سیاست‌گذاری (سیستم ۵) را در بر می‌گیرد. واقعیت این است که عدم تعادل بین لایه حال (سیستم ۳) و آینده (سیستم ۴)، چرخ‌دنده‌های حیاتی را قفل کرده و منجر به شکستهای عملیاتی در صنایع بزرگ می‌شود.

در کنار این ساختار سیستمی، مهندسی شاخص‌های پیشران پاشنه آشیل هدایت سازمان است. یکی از بزرگ‌ترین عارضه‌های ساختاری در سازمان‌های بزرگ، پدیده «گزارش‌سازی مصلحتی»،گزارشات سفید شوئی شده و یا دست‌کاری شاخص‌ها در لایه‌های میانی برای نشان دادن وضعیت مثبت سازمان است. سیستم‌های ارزیابی سنتی مانند ارزیابی متوازن اگر به صورت استاتیک و دوره‌ای اجرا شوند، آینه رو به گذشته سازمان هستند  و به درد تصمیم‌گیری‌های چابک نمی‌خورند. راهکار واقعی، متدولوژی «پویایی‌شناسی شاخص‌ها»است. در این مدل، زیرساخت‌های فناوری اطلاعات  و هوش تجاری مستقیماً به فرآیندهای واقعی متصل می‌شوند تا داده‌ها را به صورت برخط پایش کنند. وقتی شاخص‌ها به جای گزارش‌های کاغذی و دست‌کاری‌شده ماهانه، از جریان زنده‌ی داده‌های فرآیندی تغذیه شوند، مدیر ارشد به یک داشبورد پیش‌بین دست می‌یابد که سیگنال‌های انحراف را پیش از تبدیل شدن به بحران عملیاتی،تشخیص می دهد.

این جریان پایش زنده، بستر را برای پیاده‌سازی استراتژی‌های ضدشکنندگی در صنایع سرمایه‌بر فراهم می‌سازد. صنایع بزرگ، به دلیل حجم سنگین دارایی‌های ثابت و فرآیندهای تولید مداوم، به شدت در برابر تغییرات محیطی آسیب‌پذیرند. با الهام از مفهوم پادشکنندگی، باید فراتر از مفهوم تاب‌آوری حرکت کرد؛ سیستم تاب‌آور در برابر شوک صرفاً مقاومت می‌کند، اما سیستم پادشکننده از شوک‌ها و نوسانات برای قوی‌تر شدن استفاده می‌کند. برنامه‌ریزی پادشکننده در صنایع بزرگ شامل دو محور اصلی است: نخست، تخصیص پویای منابع برای عبور از بودجه‌ریزی‌های سالانه به سمت لایه‌های بودجه شناور بر اساس فرکانس تغییرات بازار، و دوم، استراتژی باربل که با محافظت کامل و ایمن‌سازی ۹۰ درصد از هسته اصلی سازمان در برابر ریسک‌های بزرگ، ۱۰ درصد منابع را مستقیماً روی نوآوری‌های تحول‌آفرین و بازارهای جدید سرمایه‌گذاری می‌کند.

با این حال، پیچیده‌ترین بخش برنامه‌ریزی، لایه سختِ تکنولوژی یا فرمول‌های ریاضی نیست؛ بلکه لایه نرمِ انسان‌ها و فرهنگ سازمانی است. مشاوران مدیریت و رهبران باسابقه به خوبی می‌دانند که لایه‌های میانی سازمان، بزرگ‌ترین گلوگاه مقاومت در برابر تحول و شفافیت داده‌ای هستند، چرا که تغییر پارادایم، خرده فرهنگها و نگرش سنتی مدیریتی را تهدید می‌کند. با استفاده از مدل‌های مدیریت تغییر شناختی، می‌توان راهکارهای اجرایی برای هم‌راستاسازی سرمایه‌های انسانی با برنامه‌های نوین ارائه داد. از این منظر، تحول استراتژیک  بر اساس ساختار انگیزشی، مدل‌های شایستگی و فرهنگ پذیرش خطا در سازمان بازطراحی می شوند.

در نهایت، اصول مدیریت و برنامه‌ریزی سازمانی نوین در سه چرخش استراتژیک خلاصه می‌شود: عبور از پیش‌بینی خطی و برنامه‌های صلب ۵ ساله به سمت سنجش مداوم و سازگاری پویای سیستمی؛ گذار از گزارش‌های گذشته‌نگر به داشبوردهای زمان‌واقعی و حاکمیت داده‌محور؛ و در نهایت تبدیل تمرکز صرف بر فرآیندهای کنترل به مدیریت هم‌راستایی فرآیندها، فناوری و لایه انسانی. هدف غایی این پارادایم ، نشان دادن این واقعیت به مدیران ارشد و مشاوران است که چطور می‌توان با تکیه بر اصول اصیل کلاسیک، ساختاری بنا کرد که در طوفان‌های اقتصادی، نه تنها پاره نشود، بلکه از انرژی این طوفان برای جهش به سمت تعالی عملیاتی استفاده کند.

دیدگاهتان را بنویسید

بخش‌های ستاره دار الزامی است
*
*

آخرین اخبار

پربازدیدترین