واژه و دیگر هیچ
فاطمه امیراحمدی- روزنامهنگار
اسباببازیهای یک نویسنده واژهها هستند؛ همچون پازل کنار هم نشانده میشوند تا معنایی را بسازند. معنای تولید شده از دل این کلمات به معجزهای میماند که عمومیت آن، حیرتانگیزی وجودش را تحتشعاع قرار داده است.
چگونه آواها تبدیل به واژه شدند؟ خلق واژه بزرگترین معجزه حیوان هوشمندی است که با همین واژهها زندگی جمعی را در حال مدیریت است.
رقص واژهها در محیط، انسانها را در کنار هم و دور از هم، نزدیک هم مینشاند. یک واژه دنیایی از عشق را میسازد و تنها واژهای دیگر تمام بنیانهای یک رشد چند دههای را برمیافکند. بازی چند واژه، میخنداند و چند واژهای دیگر میگریاند. شادی را با این واژگان میتوان به جشن نشست و غمها را با آنها بالا آورد.
نیاکان غارنشین حتما نمیدانستند با خلق واژهها چه جهان عجیبی را رقم میزنند؛ شاید اگر میدانستند همین واژهها، چه سوءتفاهمهایی را دامن میزنند، به بیان در نگاهها، بسنده میکردند. اما، اشتهای آدمی در آفرینش، مرز نمیشناسد و هر واژه در دل خود باز هم واژهای دیگر میآفریند.
در این جهان خطخطی، برخی، قلمی زیبا برای نوشتن واژگان دارند و بعضی دیگر زبانی گویا در بیان آنها. نادر کسانی که هر دو را با هم یدک میکشند و اندکی که بیبهره از هر دو هستند.
حتی گاهی در این جهان پر کلمه نمیتوانی واژهای را پیدا کنی که مفهوم سرگردان ذهنت را بار کند و به مقصد برساند. حتی گاهی نشستن انبوهی از این واژگان، مخاطب را به بیراه میکشاند. انتخاب هر واژه و تشکیل یک لشگر پرمفهوم برای انتقال پیام در ظاهر، کاری ساده است اما، وقتی با یک گره برخورد میکند سختترین کار دنیا در انتقال پیام میشود.
گاهی هم در بازی با آنها باید چشم به تعدادشان داشته باشی، تا ذهنی را خسته نکند.
خبرنگار فرشتهای است که در تمام لحظات شبانهروز حتی وقتی که چشم برای دمی استراحت بسته میشود، باز هم درگیر واژگانی است که با هم به بازی نشستهاند.
«مینویسم تا روزگار را نقاشی کنم»