امپراطور بیپول
در ظاهر، ماجرا عجیب است. سازمانی که نامش کنار شستا، بانک رفاه، پتروشیمی، سیمان، دارو، کشتیرانی، فولاد و دهها شرکت بزرگ میآید، هر ماه با اضطراب پرداخت روبهروست. روی کاغذ، تامین اجتماعی فقیر نیست اما در عمل، گرفتار همان بحرانی است که بسیاری از خانوادههای ایرانی میشناسند: دارایی دارد اما پول دمدستی ندارد. این شاید دقیقترین تصویر از وضعیت امروز تامین اجتماعی باشد؛ صندوقی که روی ترازنامهاش عددهای بزرگ نشسته اما در حساب جاریاش همیشه جای خالی پول دیده میشود. مسئله اصلی دیگر فقط کسری نیست، مسئله این است که نوع کسری عوض شده است.
تامین اجتماعی فقط با بحران بلندمدت بازنشستگی مواجه نیست بلکه به بحران روزمره نقدینگی رسیده است. بحرانی که اگر ادامه پیدا کند، اول خودش را در داروخانهها، بیمارستانها، صف مستمریبگیران و فشار بر کارفرمایان نشان میدهد، نه در صورتهای مالی رسمی.
ناترازی صندوقهای بازنشستگی
تامین اجتماعی این روزها شبیه مالکی است که چندین ملک، زمین و کارخانه دارد اما برای پرداخت اجاره خانه خودش باید قرض بگیرد. همین تصویر ساده پیچیدهترین مسئله صندوق را توضیح میدهد: سازمان دارایی دارد اما جریان نقد ندارد. در ادبیات رسمی معمولا از ناترازی صندوقهای بازنشستگی حرف زده میشود؛ عبارتی خشک، فنی و تا حدی بیجان اما پشت این واژه یک واقعیت روزمره خوابیده است: هر ماه باید مستمری میلیونها نفر پرداخت شود، هزینه درمان دهها میلیون بیمهشده تامین شود، بیمارستانهای ملکی بچرخند، داروخانهها تسویه شوند، حقوق پرسنل درمانی پرداخت شود و تعهدات کوتاهمدت سازمان زمین نماند. اینها را نمیشود با سند مالکیت، سهام کارخانه یا طلب دفتری از دولت پرداخت کرد. اینها پول نقد میخواهند. تامین اجتماعی به نقطهای رسیده که مسئلهاش فقط میزان دارایی نیست بلکه زمانبندی ورود پول است. خرجها ماهانه، فوری و غیرقابلتعویقاند اما درآمدها یا کمتر از هزینهها هستند، یا دیر میرسند، یا اصلا نقد نیستند. این همان نقطهای است که بحران ترازنامه به بحران جریان نقد تبدیل میشود جایی که داراییهای بزرگ هم نمیتوانند اضطراب آخر ماه را کم کنند.
یک صندوق با خرج نقد و درآمد نیمهنقد
در سادهترین روایت، تامین اجتماعی از محل حق بیمه کارگران و کارفرمایان پول میگیرد و آن را صرف مستمری، درمان و سایر تعهدات بیمهای میکند. این مدل زمانی کار میکند که تعداد بیمهپردازان فعال به اندازه کافی بیشتر از مستمریبگیران باشد، اشتغال رسمی رشد کند، دستمزدها واقعی باشند و دولت نیز سهم خود را منظم بپردازد. اما هیچکدام از این شروط به شکل مطلوب برقرار نیست. نسبت پشتیبانی پایین آمده یعنی تعداد بیمهپردازان نسبت به مستمریبگیران کاهش یافته است. بخش بزرگی از اقتصاد در محدوده غیررسمی حرکت میکند و حق بیمه کامل نمیپردازد. بسیاری از کارگاهها زیر فشار رکود، تورم و هزینههای تولید، در پرداخت بیمه دچار تاخیر میشوند. دولت نیز سالهاست بدهی خود به سازمان را بهموقع و نقدی تسویه نکرده است. نتیجه این است که تامین اجتماعی هر ماه با یک معادله نگرانکننده روبهروست: خروجیها قطعیاند اما ورودیها مشروط. مستمریبگیر نمیتواند صبر کند تا دولت دارایی واگذار کند. بیمارستان نمیتواند خرید دارو و تجهیزات را تا نقد شدن سهام عقب بیندازد. داروخانه نمیتواند نسخه امروز را با وعده تسویه چند ماه بعد اداره کند. اینجا همان جایی است که بحران از دفتر حسابداری بیرون میآید و به زندگی واقعی مردم وارد میشود.
ترازنامه خوشقیافه، حساب جاری مضطرب
در گزارشهای رسمی، تامین اجتماعی اغلب با حجم عظیم داراییهایش شناخته میشود. شستا و شرکتهای تابعه آن، پرتفویی گسترده از صنایع مختلف دارند؛ از پتروشیمی و دارو تا سیمان، حملونقل، مالی و معدنی. همین تصویر باعث شده در افکار عمومی این پرسش شکل بگیرد: سازمانی با این همه دارایی چرا باید مشکل پول داشته باشد؟ چون دارایی با نقدینگی فرق دارد. یک شرکت پتروشیمی ممکن است ارزش بورسی بالایی داشته باشد اما تامین اجتماعی نمیتواند هر ماه بخشی از آن را بفروشد تا مستمری پرداخت کند. فروش دارایی در بازار رکودی، یعنی حراج سرمایه بیننسلی کارگران. نگهداری دارایی هم لزوما به معنای دریافت سود نقدی منظم نیست. بسیاری از شرکتها سود را با تاخیر تقسیم میکنند، برخی نیاز به سرمایهگذاری مجدد دارند، برخی گرفتار قیمتگذاری دستوری، بدهی بانکی، زیان عملیاتی یا محدودیت صادراتیاند. حتی شرکتهای سودده نیز جریان نقد ماهانه و پایدار برای پرداخت تعهدات فوری سازمان ایجاد نمیکنند.
به زبان ساده، شستا میتواند روی ترازنامه تامین اجتماعی وزن ایجاد کند، اما لزوما نمیتواند هر ماه حساب بانکی سازمان را شارژ کند. تامین اجتماعی دارایی دارد اما بخش زیادی از این داراییها قفل شدهاند؛ قابلنمایشاند اما نه همیشه قابلخرج.
دولت بدهکار
یکی از گرههای اصلی ماجرا، بدهی انباشته دولت به تامین اجتماعی است. دولت در طول سالها تکالیف مختلفی را به این سازمان تحمیل کرده؛ از معافیتهای بیمهای تا حمایت از گروههای خاص و سهمهایی که باید پرداخت میشده اما یا دیر پرداخت شده یا اصلا نقد نشده است.
در بودجهها معمولا برای تسویه بخشی از این بدهی ارقامی در نظر گرفته میشود؛ گاهی با اوراق، گاهی با تهاتر، گاهی با واگذاری سهام و دارایی. روی کاغذ، اینها تسویه بدهی محسوب میشوند اما از دید تامین اجتماعی، همه تسویهها یکسان نیستند. اگر دولت بدهی نقدی را با کارخانه، سهام کمبازده، دارایی غیرنقد یا اوراق بلندمدت جبران کند، مشکل ترازنامه شاید کمی بهتر شود اما مشکل صندوق در آخر ماه سر جای خود میماند.
این همان نقطهای است که باید از ادبیات رسمی فاصله گرفت و واقعیت را بیپرده گفت: دولت گاهی بدهی قابلخرج را با دارایی غیرقابلخرج تسویه میکند. یعنی سازمانی که برای پرداخت مستمری نقد میخواهد، سند و سهم و اوراق میگیرد. این شبیه آن است که کارمندی آخر ماه به جای حقوق، حواله فروش یک انبار کالا دریافت کند. شاید ارزش داشته باشد اما اجاره خانه و خرج درمان را همان روز پرداخت نمیکند.
صندوقی که مجبور میشود از آینده قرض بگیرد
وقتی درآمد نقدی کافی نباشد، تامین اجتماعی چند راه بیشتر ندارد: از بانک استقراض کند، دارایی بفروشد، وصول مطالبات را تشدید کند یا پرداختها را عقب بیندازد. هر ۴ مسیر هزینه دارد.
استقراض بانکی، مشکل امروز را به بدهی فردا تبدیل میکند. سازمان برای پرداخت تعهدات جاری و فوری، تسهیلات میگیرد و بعد باید اصل و سود آن را بپردازد. این یعنی بخشی از منابع آینده سازمان، پیشاپیش خرج میشود. در ظاهر، مستمری این ماه پرداخت شده اما در باطن، هزینه مالی تازهای به دوش صندوق افتاده است. فروش دارایی نیز اگر با برنامه و در زمان مناسب نباشد، خطرناک است. تامین اجتماعی نباید برای پرداخت هزینههای جاری، داراییهای مولد و بیننسلی خود را در شرایط نامناسب بازار بفروشد. چنین کاری شبیه فروختن ستونهای خانه برای پرداخت قبض برق است؛ شاید یک ماه مشکل را حل کند اما خانه را ضعیفتر میکند.
فشار بر کارفرمایان هم همیشه جواب مطلوب نمیدهد. وقتی کارگاهها زیر فشار تورم، رکود، مالیات، هزینه انرژی و کاهش تقاضا قرار دارند، فشار بیمهای بیشتر میتواند بخشی از اشتغال رسمی را به سمت غیررسمی شدن هل دهد. در نتیجه سازمان برای افزایش وصولی امروز، ممکن است پایه درآمدی فردای خود را کوچکتر کند.
قربانی اول: درمان
بحران نقدینگی تامین اجتماعی معمولا قبل از آنکه در پرداخت مستمریها دیده شود، در حوزه درمان خودش را نشان میدهد. چون پرداخت مستمری حساسیت اجتماعی و سیاسی بالایی دارد و سازمان معمولا تلاش میکند آن را در اولویت مطلق نگه دارد. بنابراین فشار نقدینگی به بخشهایی منتقل میشود که امکان تاخیر در آنها بیشتر است: بدهی به داروخانهها، مراکز طرف قرارداد، تجهیزات پزشکی، بیمارستانها و مطالبات کادر درمان. اینجاست که مردم بدون آنکه اصطلاح جریان نقد را شنیده باشند، اثر آن را لمس میکنند. نسخه دیر تایید میشود. داروخانه از بدهی بیمه گلایه میکند. بیمارستان با کمبود تجهیزات مواجه میشود. مرکز درمانی طرف قرارداد سختتر پذیرش میکند. پزشک یا پرستار از تاخیر در پرداختها ناراضی میشود. کیفیت خدمات افت میکند اما ریشه ماجرا در یک جدول مالی خشک پنهان است. تامین اجتماعی اگر پول نقد کافی نداشته باشد، شاید بتواند مستمری را با فشار و استقراض پرداخت کند اما درمان آرامآرام فرسوده میشود. این فرسودگی کمصداست اما اثر اجتماعی آن بسیار سنگین است؛ چون بیمهشدهای که سالها حق بیمه داده در لحظه بیماری انتظار دارد سازمان کنار او باشد نه اینکه خودش گرفتار کمبود نقدینگی باشد.
بحران واقعی در زمان است
بسیاری از بحثها درباره تامین اجتماعی بر عددهای بزرگ متمرکز میشود: چقدر بدهی دارد؟ چقدر دارایی دارد؟ دولت چقدر بدهکار است؟ شستا چقدر میارزد؟ اما مسئله مهمتر زمان است. اینکه پول چه زمانی وارد میشود و خرج چه زمانی باید پرداخت شود.
اگر سازمانی سالانه درآمد قابلتوجه داشته باشد اما هزینههایش ماهانه و فوری باشد، همچنان ممکن است گرفتار بحران شود. اگر سود شرکتها پایان سال برسد اما مستمری باید ابتدای هر ماه پرداخت شود، شکاف نقدینگی شکل میگیرد. اگر دولت بدهی را با اوراق چندساله بدهد اما بیمارستان امروز دارو بخواهد، تنگنا باقی میماند. اگر دارایی ارزشمند باشد اما فروش آن زمانبر و پرهزینه باشد، در لحظه بحران کمکی نمیکند. بنابراین پرسش اصلی این نیست که تامین اجتماعی چقدر دارایی دارد؛ پرسش اصلی این است که چقدر پول قابلخرج، در زمان درست دارد. این تفاوت کوچک، قلب بحران امروز سازمان است.
تصور ثروتمند بودن صندوق
در افکار عمومی، مالکیت تامین اجتماعی بر شرکتهای بزرگ گاهی این تصور را ایجاد کرده که صندوق ثروتمند است و اگر مشکلی دارد، ناشی از سوءمدیریت ساده یا پنهانکاری است. سوءمدیریت، انتصابات غیرتخصصی، بازده پایین داراییها و مداخله سیاسی در شرکتها حتما بخشی از مسئلهاند؛ اما تمام ماجرا نیستند.
حتی اگر بهترین مدیران هم روی داراییها بنشینند، باز هم صندوقی که نسبت پشتیبانیاش کاهش یافته، تعهداتش بزرگ شده، هزینه درمانش با تورم پزشکی بالا رفته و دولت سهم خود را نقد و منظم نمیدهد، با فشار نقدینگی روبهرو خواهد شد. مدیریت بهتر میتواند بحران را کم کند، اما معجزه نمیکند. مشکل ساختاری است. از طرف دیگر، تصور ثروتمند بودن صندوق میتواند به تصمیمهای خطرناک منجر شود. دولت ممکن است سادهتر تکلیف جدید روی دوش سازمان بگذارد. مجلس ممکن است بدون محاسبه منابع پایدار، مزایای جدید تصویب کند. جامعه نیز ممکن است انتظار داشته باشد صندوق از داراییهای بزرگ خرج کند. اما هر تعهد تازهای که منبع نقد پایدار ندارد، مثل باری است که روی کامیونی با ترمز فرسوده گذاشته میشود.
چرا این بحران برای طبقه متوسط و کارگران مهم است؟
تامین اجتماعی ستون اصلی امنیت اقتصادی میلیونها خانوار است. برای بخش بزرگی از کارگران، بازنشستگان، بازماندگان و بیماران، این سازمان تنها خط دفاعی در برابر فقر، بیماری و سقوط درآمدی است. اگر تامین اجتماعی دچار اختلال شود، فشار آن مستقیما به خانوادهها منتقل میشود. یک بازنشسته نمیتواند بگوید چون سازمان دارایی غیرنقد دارد، من هزینه زندگیام را عقب میاندازم. یک بیمار نمیتواند درمان را تا زمان نقد شدن اوراق دولت متوقف کند. یک کارگر نمیتواند مطمئن باشد که اگر امروز حق بیمه میدهد، در آینده خدمات باکیفیت میگیرد، مگر اینکه صندوق از نظر مالی پایدار باشد. حتی میتوان گفت یکی از مهمترین مسائل رفاهی ایران در سالهای پیشروست. چون هر ضربه به این سازمان، مستقیما به اعتماد عمومی، امنیت شغلی، کیفیت درمان و آرامش بازنشستگی آسیب میزند.
راه فرار از تله نقدینگی چیست؟
راهحل آسان و فوری وجود ندارد، اما چند مسیر روشن است. اول اینکه دولت باید بدهی خود را با منطق نقدینگی تسویه کند، نه فقط با منطق حسابداری. یعنی اگر بدهی دولت به تامین اجتماعی قرار است پرداخت شود، بخشی از آن باید واقعا قابلیت تبدیل سریع و کمهزینه به نقد داشته باشد. واگذاری داراییهای کمبازده یا اوراق بلندمدت، فقط صورت مسئله را از یک سرفصل به سرفصل دیگر منتقل میکند.
دوم، داراییهای تامین اجتماعی باید از نگاه بنگاهداری سیاسی خارج شود. شستا نباید پارکینگ انتصابهای اداری یا محل جبران ناکارآمدیهای بودجهای باشد. اگر قرار است داراییها به کمک صندوق بیایند، باید سودآور، شفاف، نقدشونده و حرفهای اداره شوند.
سوم، صندوق باید از فروش اضطراری دارایی برای پرداخت هزینه جاری دور نگه داشته شود. دارایی بیننسلی نباید خرج کسری ماهانه شود، مگر در چارچوب برنامهای شفاف، با قیمتگذاری درست و برای اصلاح ساختار مالی.
چهارم، بازار کار رسمی باید تقویت شود. هرچه اشتغال رسمی کوچکتر و اقتصاد غیررسمی بزرگتر شود، ورودی نقد تامین اجتماعی ضعیفتر خواهد شد. بدون رشد اشتغال رسمی، هیچ اصلاحی در صندوق پایدار نمیماند.
پنجم، تعهدات جدید باید فقط با منبع پایدار تصویب شوند. هر سیاست حمایتی که بار مالی آن بر تامین اجتماعی میافتد، باید محل تامین نقدی، زمانبندی پرداخت و اثر بلندمدت آن را روشن کند. در غیر این صورت، حمایت امروز به بحران فردا تبدیل میشود.
سخن پایانی
تامین اجتماعی امروز در نقطهای ایستاده که نمیتواند با زبان مبهم و عبارتهای اداری توضیح داده شود. این سازمان دارایی دارد اما نقدینگی کم دارد. شرکت دارد اما پول ماهانه کم دارد. طلب دارد اما وصول نقدی ندارد. روی کاغذ بزرگ است اما در حساب جاری تحت فشار است.
بحران اصلی این صندوق شاید نه در آن چیزی باشد که مالک آن است، بلکه در آن چیزی باشد که هر ماه باید پرداخت کند. تامین اجتماعی با داراییهای سنگین و پول نقد سبک، به نهادی تبدیل شده که برای انجام بدیهیترین وظیفه خود مانند پرداخت بهموقع مستمری و درمان باید هر ماه از یک مانع تازه عبور کند. اگر سیاستگذار هنوز تصور میکند حل مسئله با چند واگذاری، چند ردیف بودجهای و چند تهاتر دفتری ممکن است، احتمالا عمق بحران را درست ندیده است. تامین اجتماعی به پول قابلخرج، مدیریت حرفهای دارایی، انضباط دولت در پرداخت بدهی و اصلاح رابطهاش با بازار کار نیاز دارد.
در غیر این صورت، امپراطوری داراییها میماند و صندوقی که آخر هر ماه مثل بسیاری از بیمهشدگان خودش فقط یک سوال دارد: پول نقد از کجا برسد؟