ای ایران ای مرز پرگهر...

ای ایران‌ای مرز پرگهر
ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
شب بود اما آسمان پرستاره شب در شبانگاه بیست‌وهشتم ماه مبارک رمضان، سه‌شنبه ۲۳ تیرماه ۱۳۹۴ لبریز از حس ایمان، دوستی، حماسه و پایداری... بود؛ و یادمان باشد بیست‌وسوم تیرماه ۹۴ را...
شب بود؛ ساعت ۱۰ شب اما انگار همه انوار خورشید در قلب مردمان این سرزمین جاری بود. سرود «ای ایران...» را با خود زمزمه می‌کردم و بر گونه‌هایم اشک شادی فرومی‌ریخت. چنین روزهای پرشکوهی را نسل ما بسیار به یاد دارد اما برای نسل جدید، نسلی که بعد از انقلاب به دنیا آمده است توافق بین ایران و گروه ۱+۵ و کسب حقوق هسته‌ای یک رویداد شگفت‌انگیز، حماسه‌آمیز و جاودانه بوده و هست.
دیدم که مثل آن روزهای پرشکوه انقلاب، دفاع مقدس و دوره‌های دیگر مختلف تاریخی مردم در برابر دکه روزنامه‌فروشی‌ها به صف ایستاده بودند. دیدم مردمی را که نسل‌های مختلف آنان به خیابان‌ها ریخته بودند و زن و مرد، پیر و جوان، نوجوان و کودک و سالخورده... بار دیگر به جشن حماسه‌ای نشسته بودند که نام ایران را در جهان بلندآوازه‌تر ساخت.
دیدم که تو بودی هموطن شهرهای دور، تو و خانواده‌ات، تو شالیکار استان‌های سرسبز گیلان و مازندران، تو، حماسه‌پرداز دشت‌های تفتیده خوزستان و غرب کشور، تویی که خودت و پدران و مادرانت با تمامی جان از خرمشهر قهرمان دفاع کردند، تویی که در دوره انقلاب کودکی بیش نبودی و اینک زن یا مردی پرصلابت که پرچم آزادگی ایران را در دست‌هایت حمل می‌کردی، دیدمت هموطن من، تو جوانی از سیستان‌وبلوچستان، از هرمزگان، از ایلام، از اصفهان، از شیراز، از تبریز و مشهد و... ده‌ها و صدها شهر و روستای دیگر...
چه بود که همه قلب ما دیشب به خاطر پیروزی هسته‌ای از انفجار شادی نورانی‌تر شد و دانستیم که ایرانی همچنان سرافراز و بلندقامت همچون همه پهلوانان و قهرمانان اساطیری خویش بر پهنه بیکرانه زمین با تمامی جسم و جان، قهرمانانه ایستاده است...
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
دیدمت هموطن که تو بار دیگر حماسه خلق کردی و اینبار با قلبی پر از امید و با دلی روشن به آینده تابناک بعد از افطار شامگاه بیست وهفتم رمضان، در خیابان‌ها ظاهر شدی...
ساعت ۱۰شب میدان ولیعصر
ساعت ۱۰ شب بود و میدان ولیعصر لبریز از جمعیت جوانی که شعار
«الله اکبر» سرداده بودند و حمایت خود را از دولت و تیم مذاکره‌کننده اعلام می‌کردند. جوانانی در ابتدای بلوار کشاورز یکصدا سرود «یار دبستانی» را می‌خواندند. سرودی که با بندبند وجود نسل‌های گذشته و اینک نسل‌های جدید در هم آمیخته و می‌آمیزد.
 یار دبستانی من / با من و همراه منی / چوب الف بر سر ما /بغض من و آه منی....
اماای یار دبستانی من، تو چه کارها که نکردی، تو که نه تنها «چوب الف» را از سر ما برداشتی اسم خود را نه دیگر بر تخته سیاه بلکه برهمه صفحات تاریخ و همه قلب سپید مردمان عاشق و طالب صلح در جهان رسم کردی.
اینک «باغ بی‌برگی ما» بسیار ثمر داده است و همه و همه نتیجه شجاعت و دلاوری‌های تو یار دبستانی من است.
چقدر زیبا در پاسی از شب گذشته فریادت را که از میدان ولیعصر تهران تا تمامی نقاط کشور کشیده شده بود، می‌شنیدم که داد می‌زدی: «سفیر صلح ایران، تشکر تشکر، روحانی زنده‌باد، هاشمی پاینده باد، روحانی متشکریم، نیروی انتظامی تشکر تشکر...» و تو انسان پاک‌نهاد، ایرانی باغیرت و مسلمان و آزاده از همه با تمامی قلبت تشکر می‌کردی.
در میدان تجریش
آری همشهری من! هموطن دیدمت در میدان تجریش با دسته شاخه‌های گلی که در دست داشتی موفقیت تیم مذاکره‌کننده را درجریان مذاکره با کشورهای غربی جشن می‌گرفتی، شعارهایت به آسمان پرستاره شب می‌رسید که در شامگاه بیست‌وسوم تیرماه و سحرگاه بیست‌وچهارم تیر لبریز از حس آزادگی و غرور بود.
می‌دیدمت که همچون آرش کمانگیر قهرمان اسطوره‌ای کشور به پیش می‌تاختی تا نام ایران همچنان برصحیفه تاریخ زنده بماند:
اینک منم
سپاهی مردی آزاده
و آنگاه دانستم که:
آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هرکران پیداست.‌
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.
میدان ونک و مادر
سحرگاه بیست‌وچهارم تیرماه از دیگر نقاطی که لبریز از جمعیت شادی‌کننده بود، میدان مادر و میدان ونک بود. در میدان ونک جوانان بی‌شماری تصاویر دولتمردان را در دست داشتند و با شادی و گل در جشن حماسه ملی شرکت کرده بودند. چهارراه پارک‌وی، میدان صنعت، میدان کاج، میدان نارمک، شهرک غرب، فلکه دوم صادقیه، آنقدر لبریز از جمعیت شادی‌کننده بود که به قول معروف جای سوزن انداختن نبود. جوانی در بین جمعیت فریادزنان می‌گفت: «ما فرزندان آرش کمانگیر هستیم. ما کسانی هستیم که پدرانمان در جبهه‌های دفاع مقدس شربت شهادت نوشیدند تا کشور ما پایدار و استوار باقی بماند و اینک ما فرزندان آنان پرچم صلح و دوستی را با جهان افراشته‌ایم تا دنیا بداند مردم ایران مردمانی آزاده و صلح‌دوست هستند اما به هنگام تجاوز به خاک میهن اسلامی‌شان برای دفاع از آن سر از پا نمی‌شناسند...»
تو راای کهن بوم و بر دوست دارم
مردمی که تا سحرگاه بیست‌وچهارم تیر ماه در خیابان‌ها بودند دیگر شکایت از ترافیک سنگین و بسته شدن معابر و خیابان‌های اصلی شهر نداشتند. آنان خود را در جشن بزرگی سهیم می‌دانستند که تک‌تک‌شان با پایداری، شکیبایی، مقاومت، صبوری، فداکاری
و... در بروز آن سهیم بودند. مردم در فلکه دوم صادقیه تهران با شعار «ایران، ایران» حکایت همدلی و همزبانی و همبستگی ملت و دولت را می‌سرودند. انگار همه مردم ایران در سحرگاه بیست‌وچهارم تیرماه ۹۴ در سرودن این شعر جاودانه مهدی اخوان ثالث شاعر ارجمند شریک بودند:
ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
تو راای کهن بوم و بر دوست دارم
تو راای کهن پیر جاوید برنا
تو را دوست دارم، اگر دوست دارم
تو راای گرانمایه، دیرینه ایران
تو راای گرامی‌گهر دوست دارم
تو راای کهن زاد بوم بزرگان
بزرگ‌آفرین نامور دوست دارم
هنروار اندیشه‌ات رخشد و من
هم اندیشه‌ات، هم هنر دوست دارم
اگر قول افسانه، یا متن تاریخ
وگر نقد و نقل سیر دوست دارم
اگر خامه تیشه‌ست و خط نقر در سنگ
بر اوراق کوه و کمر دوست دارم
وگر ضبط دفتر ز مشکین مرکب
نئین خامه، یا کلک پر دوست دارم


چاپ