همه فرشتگان آسمانی آن شب گریستند

نه، آن شب سیاه که شب قدر بود اما ماه از اندیشه و خوف والاترین شهید معراج پشت ابرها پنهان مانده بود تا سیمای کریه جنایت را در صورت تاریک ابن ملجم مرادی نبیند که با دشنه ظلم و بی‌عدالتی آمده بود تا مظهر دین، ایمان و عدالت را در محراب عبادت به خاک و خون بکشد. آن شب، آن کودکان یتیم در کومه‌هایشان مثل هر شب در انتظار «پدر» بودند، آن بیوه‌زنان که دست‌هایشان از فرط کار پینه بسته بود مثل هرشب انتظار معجزه‌ای را می‌کشیدند که با گام‌های محکم و متین بزرگ انسان تاریخ بشری، نخستین امام شیعیان جهان، اولین یار و یاور پیامبر گرامی اسلام(ص)، فاتح خیبر، پیام‌آور عدل و دادگری و... معنای زندگی یابد. بیوه‌زنان در انتظار کیسه گندمی بودند که نان و قوت فرزندان یتیم خود را تامین کنند و از این نان داغ، تکه‌ای را به امام والامقام‌شان ببخشند. نه، نه، آنان نمی‌دانستند که این انسان بلندقامت با سیمای نورانی، امیر مومنان حضرت علی(ع) است که هرشب کوله‌بار بر دوش در کومه آنان را می‌زند و با یتیمان بازی می‌کند و در کنارشان می‌نشیند و گاه اشک حسرت را از گونه‌هایشان می‌زداید. نه، نه، نه، آنان نمی‌دانستند!

 


آن شب، پیرمردی بادیه‌نشین که حسرت دیدار امیرمومنان حضرت علی(ع) را داشت در انتظار گام‌های متین آن بزرگمرد مومن بود که همواره به او می‌گفت: سیمایت تجلی نور است، تو که هستی ای جوانمرد...
آن شب خانه‌های کوفه در تاریکی فرو رفته بود، انگار ستاره‌ها از شب نوزدهم سال ۴۰ هجری قمری پر کشیده بودند، فقط ۴۰ سال از هجرت تاریخساز والاپیامبری می‌گذشت که «پرچم وحدت را بر دوش پاکان روزگار گسترده بود» اما آن خفاشان شب‌پرست که بودند که ماه بی‌همتای آسمان پرستاره «کوفه» را می‌خواستند از آن بگیرند...

 


صدای نفس‌های بریده بریده وحشت و تاریکی در دل «کوفه» حکایت گریختن نورهای پاکی را داشت و این را امیرمومنان به خوبی دریافته بود.
او، آن عدالت‌گستر بی‌مانند بشری، از سیاهی خانه‌های «کوفه» و ظلمتی که اندک‌اندک می‌رفت آسمان شهر را بپوشاند همواره فریاد زده بود: خدایا! او جرعه‌ای «همراهی» و «یاری» را از مردمان «کوفه» خواسته بود، اما افسوس...

 

او که با دست‌های آسمانی‌اش نخلستان‌های اطراف کوفه را سرسبز کرده بود از کمرنگ شدن نور ایمان در دل‌های مردمان در شب‌های بلند گریسته بود و صدایش و نجوایش افلاکیان را مدهوش ساخته بود...

 


مرغان آسیمه سر
نزدیک سحر که امیرمومنان علی(ع) از خانه‌اش به درآمد آسمان کوفه را سیاهی گرفته بود. می‌خواست از خانه‌اش به سمت کوچه و بعد از آن مسجد برود که مرغان آسیمه سر، مرغابی‌ها و همه ماکیان راهش را بستند اما آن امام همام این پرندگان را آرام کرد و به آسمان کوفه نگریست که همچنان تاریک بود و دستارش را روی گردنش پیچید و به کوچه گام نهاد. مردان سیه‌پوش و گاه هراسان از کنارش می‌گذشتند. به مسجد کوفه که رسید. عده‌ای در مسجد خفته بودند امام بزرگ همه خفتگان را بیدار کرد و به سوی مردی بلند قامت آمد که زیر عبایش شمشیری را پنهان کرده و او نیز به خوابی سنگین فرورفته بود. مرد ناشناس که انگشتان آسمانی امیرمومنان را بر شانه‌هایش درحین خواب حس کرده از جا پرید و با دیدن آن سیمای پرنور همه وجودش به وحشت افتاد. امیرمومنان علی(ع) با آرامشی همیشگی در چشم‌های ترسان مرد و صورتش که پوشیده بود نگریست و آرام فرمود: وقت سحر است برخیز، نترس. ابن ملجم بار دیگر برخود لرزید. امیرمومنان به سمت محراب رفت و نوای اذان همه خفتگان را بیدار کرد اما ستاره‌ای هم در آسمان کوفه ندرخشید.

 


دقایقی بعد که امام در محراب به نماز ایستاده بود، مرد ترسان و سیاهپوش که چشم‌های خوفناکش رنگ خون گرفته بود شمشیر آغشته به زهر را بر فرق مبارک فرود آورد و ناگاه طنین فریادی بسیار بلند تمامی عرش و فرش را به لرزه درآورد و موجی از خون محراب را پوشاند:


«فزت ورب الکعبه» (به خدای کعبه رستگار شدم)


چاپ