طلافروشی

از همان علامت سوال‌هایی که توی کارتون‌ها بالای سر شخصیت‌ها شکل می‌گیرد. مرد با صدای بلند قیمت گوشواره‌های پروانه‌ای را پرسید و در جواب طلافروش دوباره از مغازه بیرون رفت تا با اشاره انگشت، از پشت شیشه، دست طلافروش که بین زمین و آسمان در ویترین معلق مانده بود را به گوشواره‌ها برساند. وقتی مرد برگشت، زن به شوهرش نگاه کرد و لب‌هایش را گزید. مرد چیزی نگفت. حتی سری هم تکان نداد. زن یکی از گوشواره‌ها را از روی ویترین شیشه‌ای برداشت و انگشتش را روی نگین‌هایش کشید.
 بعد گوشواره را سرجایش گذاشت. مرد پرسید: «خوشت میاد؟» زن سرش را به نشانه مثبت تکان داد اما گفت: «نه!» بعد آرام بازوی شوهرش را کشید. مرد تکان نخورد. قیمت گوشواره را پرسید.
طلافروش به‌سرعت دکمه‌های ماشین حساب را یکی بعد از دیگری فشرد و گفت: ۴۱۹ تومن می‌شه. برای شما ۴۰۰تومن. علامت سوال بالای سر زن بزرگتر شده بود. آرام گفت: «بیا بریم.» مرد دست در جیبش کرد. طلافروش خندید و گفت: «نگران نباش خواهر. لباس که برات نمی‌خره، طلاست! هروقت خواست خونه بخره، میاره همین‌جا می‌فروشه.» مرد اسکناس‌ها را شمرد.
۳۵۰ هزار تومان. دستش را به سمت زن دراز کرد: «۵۰ تومن بده!» زن که تازه باور کرده بود قرار است صاحب گوشواره‌ها شود آرام پرسید: «می‌خوای بخریش؟» و تراول ۵۰ هزار تومانی را به‌دست شوهرش داد. روی صورتش لبخندی کمرنگ نشسته بود.
هر چند لحظه یکبار سرش را بالا می‌گرفت و نیم‌نگاهی به شوهرش می‌انداخت. طلافروش خندید و گفت: «ایشالا خونه خواستید بخرید بیارش همین جا.» زن اخم کرد. تنها لحظه‌ای بعد از آنکه باور کرده بود صاحب گوشواره شده است، طلافروش تصویر فروختنشان را جلوی چشم‌هایش زنده کرده بود. مرد جعبه گوشواره‌ها را به‌دست زنش داد. بیرون از مغازه، نگاه زن و مرد لحظه‌ای به هم گره خورد. مرد احساس غرور می‌کرد، زن می‌خندید.


چاپ