چین؛ بازیگر اصلی اقتصاد جهانی


همچنین اقتصاد چین در زمینه کاهش فقر نیز تجربه شگفت‌انگیزی داشته است که طبق برآورد بانک جهانی درصد فقر در این کشور از ۵۳درصد در سال ۱۹۸۱ به ۶درصد در سال ۲۰۰۹ رسیده است. این به آن معناست که در این سه دهه بیش از ۴۵۰میلیون نفر از زیرخط فقر نجات پیدا کرده‌اند.

 

اقتصاد چین و نگاه اقتصادی رهبرانش
در سال ۱۹۴۹ پس از درگیری و نزاع درونی که بین حزب کمونیست چین و ملی‌گرایان درگرفت، حزب کمونیست توانست قدرت سیاسی را به دست گیرد و مائو در همین سال به رهبری چین برگزیده شد. او اصلاحات بسیاری را در زمینه اقتصادی آغاز کرد. مهدی فاخری، کارشناس اقتصاد بین‌الملل در گفت‌وگو با خبرنگار صمت، عوامل موثر در به قدرت رسیدن اقتصاد چین را این موارد عنوان می‌کند: چین برای اینکه بتواند به رشد اقتصادی کافی برای تبدیل‌شدن به یکی از اقتصادهای بزرگ جهان برسد، فاکتورهای متعددی را رعایت کرد که یکی از این فاکتورها ثبات سیاست‌های اقتصادی بود.
وی تشریح می‌کند: در زمان مائو تسه تونگ و بعد از مرگ او چین سیاست‌های اقتصادی بازتری را دنبال می‌کرد. ادامه همان خط فکر در نظام بعد نیز دیده شد. بنابراین می‌توان گفت اقتصاد بسته کمونیستی توانایی رقابت با سرمایه‌داری را نداشت. چینی‌ها تمایل داشتند به قدرتی سیاسی تبدیل شوند و برای قدرت سیاسی شدن نیاز بود تا ابتدا یک قطب اقتصادی شوند. مهدی فاخری در توضیح این هدف می‌گوید: دنگ‌شیائوپینگ، رهبر وقت چین، دوبار محکوم به اعدام شد و پس‌ازآن مجرمیت از او سلب شد. بااین‌حال توانست در زمان حیات خود به‌نوعی آزادسازی تجاری را در کشور کمونیستی چین فراهم کند و زمینه رشد شرکت‌ها و فعالان اقتصادی را ایجاد کند و همین سیاست را رهبران بعدی چین ادامه دادند. در این حالت، چین توانسته اعتماد جامعه جهانی را نسبت به ثبات اقتصادی خود جلب کنند.

 

نقش شخصیت‌های تاثیرگذار
فاکتور دومی که این کارشناس در موفقیت چین موثر می‌داند، نقش شخصیت‌هاست. در یک کشور انقلابی، همیشه آرمان‌های انقلاب مورد تاکید قرار می‌گیرد اما گاهی اوقات شخصیت‌ها تصمیم می‌گیرند که این آرمان‌ها را در جهت منافع ملی کشورشان سوق دهند. گاهی وقت‌ها منافع ملی فدای آرمان‌ها می‌شود. مهدی فاخری بیان می‌کند: نقش روسای جمهور چین و در راس آنها «دنگ شیائوپینگ» این بود که توانست آرمان‌های ملی را در جهت تقویت منافع ملی تعقیب کند. همین مسئله مکمل فاکتور نخست که همان ثبات سیاست‌های اقتصادی است، شد.

 

نبرد اقتصادی برای پیروزی
بررسی عوامل موثر بر جذب سرمایه‌گذاری خارجی (FDI) به اقتصاد چین، بیانگر آن است که به دنبال اصلاحات اقتصادی که از سال ۱۹۷۸ آغاز شد، دولت چین به‌طور موازی دو سیاست را پیگیری کرده است؛ نخست آنکه در داخل کشور به‌طور مستمر در جهت ایجاد نهادهای اقتصاد بازار تلاش کرده و دوم آنکه در مواجهه با فرآیند جهانی شدن اقتصاد، رویکرد صادراتی که با آزادسازی تدریجی تجارت و سرمایه‌گذاری خارجی توام بوده را دنبال کرده است.

 

تعامل با نظام بین‌الملل
اکثر کشورهایی که یک جنبش اجتماعی را پشت‌سر گذاشته‌اند، نسبت به نظام بین‌الملل بی‌اعتماد هستند و این بی‌اعتمادی باعث می‌شود که از نظام بین‌الملل فاصله بگیرند اما بعضی از این نظام‌ها درنهایت به این نتیجه می‌رسند که نمی‌توان نظام جایگزینی خلق کرد و اگر این امکان هم وجود داشته باشد، هزینه‌های آن به‌قدری بالاست که عاقلانه به نظر نمی‌آید. فاخری، کارشناس اقتصاد بین‌الملل در این خصوص می‌گوید: دقیقا به همین علت بود که چین به این نتیجه می‌رسد که باید با نظام بین‌الملل تعامل برقرار کرد و برای اینکه بتواند این کار را انجام دهد، نیاز به یک نگرش جهانی دارد تا به یک نظام جهانی شده عملگرا تبدیل شود. وی می‌افزاید: به‌طور حتم، این اقدام بر کل سیاست‌های کشور تاثیر می‌گذارد. اگر روند ۱۶ سال اخیر چین برای پیوستن به سازمان تجارت جهانی را نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که اعضای سازمان تمام این سال‌ها از پذیرش این کشور ممانعت کردند، بااین‌حال چین دلسرد نشد و با تلاش‌های مستمر خود، هم خود را برای وارد شدن به عرصه تجارت جهانی و هم جهان را برای ورود خود آماده کرد. فاخری تصریح کرد: در پی پیوستن چین به سازمان تجارت جهانی، حرکت اقتصادی عظیم او شروع شد و توانست به ترتیب اکثر کشورهای اقتصادی بزرگ مثل ژاپن، انگلیس و فرانسه را پشت‌سر بگذارد و درنهایت به بزرگ‌ترین صادرکننده جهان تبدیل شود.

 

جمعیتی به بزرگی اقتصاد برتر جهان
مهدی فاخری دو عامل را در رشد اقتصادی چین موثر می‌داند: عامل اول جمعیت چین است. این امر نقش مهمی را در تقویت اقتصادی چین ایفا کرده است. نکته دوم ارتباط چین با علم و تجاری کردن علم و در مواردی علمی کردن تجارت است.
وی تصریح می‌کند: چین ابتدا روند اقتصادی خود را از تقلید تولید محصولات خارجی آغاز کرد اما سعی کردن علم و دانش خود را در زمینه تولیدات افزایش دهم. یک نکته قابل‌توجه این است که کشوری که وارد بازار تجارت جهان می‌شود الزاما پیشرفته‌ترین اقتصاد جهان نیست.
به گفته فاخری و البته تمام پژوهشگران اقتصاد بین‌الملل، جمعیت عامل مهمی در رشد اقتصادی چین است. او در پاسخ به این سوال که آیا چین بدون داشتن این جمعیت وسیع، توانایی تبدیل شدن به قطب اقتصادی را داشت، می‌گوید: قاعدتا خیر جمعیت عامل مهمی در اقتصاد چین است اما این موضوع که در چین هزینه تولید بسیار پایین است، سخن درستی نیست. شاید در اوایل هزینه‌های تولید در این کشور پایین تمام می‌شد اما امروز دیگر نه‌تنها هزینه‌ها کم نیست، بلکه افزایش بیش‌ازحد مبلغ تمام‌شده باعث شده است که بسیاری از کشورها حتی خود چین به کشورهای دیگر چون ویتنام، کامبوج و... روی آورده‌اند. در حال حاضر این کشورها اقتصاد بسیار ارزانی دارد اما تا چین شدن فاصله بسیار زیاد دارند.

 

دلایل موفقیت در اقتصاد داخلی
وی اضافه می‌کند: نباید فراموش کرد که ساختار صنعتی در چین از قرن ۱۵ آغاز شد و روند صنعت شدن را طی کرد. چین در طول تاریخ همواره کشوری قوی بوده است. نکته دیگری که در مورد چین وجود دارد این است که اگر ارزانی هم در چین وجود دارد به‌خاطر تولید انبوه است و نه جمعیت بسیار بالای این کشور. نمونه بارز آن کشور بنگلادش با ۲۰۰میلیون جمعیت است که حتی با این تعداد نیروی انسانی، حتی نتوانسته یک‌ششم تولید چین را هم داشته باشد.

 

ابهام در آینده اقتصاد چین
بسیاری از اقتصاددانان و کارشناسان بین‌الملل به‌خصوص پژوهشگران امریکایی بر این باورند که اقتصاد چین تا چند سال دیگر ورشکست خواهد شد. اما فاخری معتقد است که اگرچه نرخ رشد چین در چند سال آینده کاهش می‌یابد اما چین سال‌هاست که به یکی از ثروتمندترین اقتصادهای جهان تبدیل شده است، به شکلی که بسیاری از کشورهای جهان تاب و توان رقابت با آن را ندارند. با این توصیف، این حرف که در چند سال آینده اقتصاد چین به ورشکستگی دچار می‌شود و زمین می‌خورد، درست به نظر نمی‌رسد.


چاپ