مواظب باش!

این جمله اما در هر جای زمین معنای خاص خود را دارد. در فرانسه یعنی مواظب باش پشت میزت داعش تو را به رگبار نبندد.
در حمص یعنی «مواظب باش» پایت روی مین جا نماند و در مرزهای لبنان با فلسطین و نوار غزه حالا بیش از نیم قرن است که معنای ثابتی دارد.
«مواظب باش» اما معنای دیگری هم دارد. مواظب باش پای پول که وسط می‌رسد، قلمت نلغزد. مواظب باش از «حق» به خاطر منافع عده‌ای خاص عدول نکنی. مواظب باش همه جای دنیا در این شغل معنی می‌شود اما هر جا معنای خاصی دارد.
خبرنگاری یکی از شغل‌هایی است که همیشه به این «مواظب باش»ها نیاز دارد. انگار در زندگی هر خبرنگار باید کسی باشد که دائم بگوید مواظب باش. صحبت از شغلی است که در تمام دنیا یکی از چند شغل نخست فهرست سخت‌ترین مشاغل است.
صحبت از ابزاری است که همچنان که می‌تواند کشورهای در حال جنگ را به صلح نزدیک کند، می‌تواند صلح را با مُهر جنگ به اتمام رساند. آری، صحبت از شغلی است که گاهی یک تیتر در آن می‌تواند مو بر اندام ناکسان تیر کند و گاهی هم می‌تواند سنگ زیر سر اهالی شرافت را بالش نرمی سازد. در دنیایی که رسانه‌ها حرف نخست تمام اتفاق‌ها را می‌زنند، باید مواظب بود.
برای نوشتن این چند سطر حیاط روزنامه را انتخاب کردم.
 زیرا برای نوشتن باید جایی رفت که چشم دورترها را ببیند و نفس هوای آزاد را تجربه کند. نوشتن از خبرنگاران و عکاسان که جان و قلم و دوربین را با هم در دست می‌گیرند و می‌نویسند کار ساده‌ای نیست.
 باید مراقب خون‌هایی که ریخته، بود. خون‌هایی که روی جلیقه‌های سیاه رنگ سازمان ملل ریخت، خون افرادی که از آنها دعوت شده بود از جنگ گزارش تهیه کنند اما هدف موشک‌های امریکایی و اسرائیلی شدند. نوشتن برای ما کار ساده‌ای نیست.
نوشتن برای ما کار ساده‌ای نیست. هر چند که تمام روزنامه‌نگاران نوشتن را دوست دارند و به همین دلیل یکی از سخت‌ترین شغل‌های موجود در دنیا را انتخاب کرده‌اند، اما با این حال، باید گفت که نوشتن کار ساده‌ای نیست.


تعطیلی یک کارخانه که این روزها زیاد به گوش می‌رسد یکی از همان موضوع‌هایی است که نوشتن را سخت می‌کند. وقتی یک کارخانه تعطیل می‌شود، مدیر آن به فکر بدهی‌ها و معوقات، مهندسان در فکر شغل جدید و کارخانه‌های بعدی، مسئولان فرمانداری و سازمان‌های اقتصادی به فکر چگونگی احیای، مشتریان به فکر محصولات خود، فروشندگان مواد اولیه به فکر مطالبات و کارگری که نباید از کار خسته شود هم به فکر سوی چراغ خانه‌اش هستند.
نوشتن از تعطیلی یک کارخانه برای روزنامه‌نگار یعنی درنظر داشتن تمام این مناسبات پیچیده و درهم تنیده که پیکره اقتصاد ایران را ساخته است. شاید روزنامه‌نگاری از دور خوش به نظر برسد اما اینقدرها هم خوش نیست.
نباید چشم‌ها را به روی حقیقت بست. نباید دریچه‌های امید را نادیده گرفت. نباید به تاثیر قلم بدبین بود، همه اینها درست است اما سختی روزنامه‌نگاری زمانی است که از تعطیلی یک واحد می‌نویسیم و خود را جای تمام آدم‌های آن کارخانه می‌گذاریم. این مثال کوچکی از سختی‌های این شغل بود. البته همیشه هم این‌طور نیست و اتفاق‌های لذت‌بخشی نیز در این شغل وجود دارد که توان دست را برای تا آخر عمر نوشتن و سوی چشم را برای تا آخرین لحظه خواندن تضمین می‌کند. اتفاق هایی که نشان می‌دهد در دنیا همیشه روی یک پاشنه نمی‌چرخد و گاهی یک خبرنگار می‌تواند از غم‌انگیزترین اتفاق دنیا بهترین تصویر این روزهای جهان را بسازد.
در اوج اخبار پناهجویان که روزهای سخت آوارگان جنگی به چشم می‌خورد یک خبرنگار روزهای خاکستری یک خانواده را رنگ کرد. یک خبرنگار خارجی پا به پای کودکی چهار ساله دوید تا خانواده گم‌کرده‌اش را پیدا کند.
این خبرنگار که ترجیح داد گزارش خود را از پناهجویان بی‌سرپناه طور دیگری بنویسد. کودک گمشده‌ای را دید و با او همراه شد. چند روز بعد توانست عکس پدر آن کودک را پیدا کند. عکس را چاپ و بین پناهجویان پخش کرد. عکس‌هایی که فردا صبح از پناهجویان منتشر شد، جنس تازه‌ای داشتند. پناهجویان انسان بودن را به رخ روزگار کشیدند. عکس پدر کودک دست به‌دست چرخید تا پدرش در آلمان و مادرش در یونان پیدا شد. خبرنگاری روی قشنگ هم دارد اما باز باید مواظب بود.

امیر مهرزاد/روزنامه‌نگار


چاپ