فولاد مبارکه؛ مقاومت یعنی وقتی هنوز جنگ تمام نشده، به فردای ایران فکر کنی
عاطفه-علیان

گاهی معنای یک کلمه را نه در فرهنگ لغت، که در زندگی آدمها باید جستوجو کرد؛ در سرگذشت یک سرزمین، در قصه یک کارخانه و در اراده کسانی که در روزگار دشوار، تسلیم دشواری نمیشوند.
برای من، مقاومت در قصه فولاد مبارکه معنایی فراتر از ایستادگی در برابر حمله دارد؛ معنای ایمان به آینده.
برای فهمیدن این معنا، باید به سالهای جنگ تحمیلی برگشت؛ به روزهایی که ایران درگیر دفاع از سرزمین خود بود و در همان حال، به فکر ساختن فردایش نیز میاندیشید. فولاد مبارکه، مولود انقلاب بود؛ رؤیای بزرگی که در سالهای دفاع مقدس جان گرفت، در روزگار دشواری و ناامنی مسیر ساخت را پیمود و قرار بود سهمی در استقلال صنعتی و آینده ایران داشته باشد.
در روزگاری که جنگ، زندگی مردم را زیر سایه خود برده بود، عدهای به فردای جنگ فکر میکردند. به روزی که باید کارخانهای میبود، صنعتی باید میایستاد و کشوری باید میتوانست نیازهای خود را با تکیه بر توان خویش تأمین کند.
اینجاست که باید از محمدحسن عرفانیان، مجری طرح و از چهرههای اثرگذار در شکلگیری فولاد مبارکه، یاد کرد؛ از نگاه و روایتی که در دل خود، یک پرسش بزرگ داشت: جنگ سرانجام تمام خواهد شد؛ آن روز برای ایران چه ساختهایم؟
این پرسش، برای من، یکی از عمیقترین صورتهای معنای مقاومت است.
مقاومت فقط این نیست که در برابر حمله بایستی؛ گاهی یعنی در میانه جنگ، به زندگی پس از جنگ فکر کنی. یعنی وقتی همهچیز تو را به امروز و اضطرارهایش فرامیخواند، تو برای فردایی برنامه داشته باشی که شاید خودت فرصت دیدنش را پیدا نکنی. یعنی چیزی بسازی که ثمرهاش به نسلهای بعد برسد.
فولاد مبارکه از دل چنین باوری سر برآورد؛ از اراده ساختن در روزگاری که ساختن آسان نبود. سالها گذشت. نسلهایی در این مجموعه کار کردند، تجربهها اندوخته شد، خطوط تولید توسعه یافت و زندگی هزاران خانواده با چرخه تولید پیوند خورد. رؤیایی که در روزگار جنگ شکل گرفته بود، به بخشی از واقعیت صنعتی ایران تبدیل شد.
اما تاریخ، گاهی پرسشهای قدیمی را با چهرهای تازه پیش روی ما میگذارد.
در جنگ رمضان بمبها بر این مجموعه فرود آمدند. کارخانهای که روزگاری در سایه جنگ برای ساختن آینده ایران شکل گرفته بود، خود در معرض آسیبهای جنگ قرار گرفت.
نسلی برای ساختن این مجموعه تلاش کرده بود تا ایران در آینده توانمندتر باشد؛ سالها بعد، نسل دیگری باید از همان دستاورد صنعتی در برابر آسیبهای جنگ مراقبت میکرد و آن را دوباره به زندگی بازمیگرداند.
وقتی بمب بر یک مجموعه صنعتی فرود میآید، فقط سازه و تجهیزات آسیب نمیبینند. پشت هر خط تولید، زندگی آدمها جریان دارد؛ خانوادههایی که چشمانتظار بازگشت عزیزانشان هستند، کارگرانی که معاششان با استمرار تولید پیوند خورده و متخصصانی که سالها دانش و تجربه خود را در همین مجموعه به کار گرفتهاند.
برای همین، وقتی از آسیبدیدن فولاد مبارکه حرف میزنیم، نمیتوانیم فقط از خسارت تجهیزات بگوییم. باید از زندگیهایی بگوییم که با آن پیوند دارند؛ از نگرانیها، از روزهای سخت و از مسئولیتی که پس از هر آسیب، بر دوش انسانها قرار میگیرد.
و بعد، فصل بازسازی آغاز شد.
فولاد مبارکه برای بازگشت به مدار تولید، به تلاش نیروهای متخصص، مهندسان، تکنسینها و کارگرانی تکیه کرد که باید از میان دشواریها، راه دوباره ایستادن را پیدا میکردند. بازسازی کورهها و راهاندازی دوباره آن تنها پس از ۴۵ روز، بخشی از همین روایت است؛
چهلوپنج روز، یعنی روزهایی که باید تصمیم گرفت، راهحل پیدا کرد، دانش را به کار گرفت و خستگی را پشت در کارگاه گذاشت. یعنی انسانهایی که در میانه بحران، به جای آنکه فقط به آنچه از دست رفته نگاه کنند، به آنچه باید دوباره ساخته شود فکر کردند.
اینجا مقاومت از یک واژه به یک تجربه تبدیل میشود.
مقاومت یعنی نگذاری ویرانی، آخرین کلمه روایت باشد. یعنی آسیب را انکار نکنی، رنج را نادیده نگیری و در عین حال، اجازه ندهی آنچه رخ داده، تمام افق نگاهت را بپوشاند. یعنی بدانی بازسازی فقط تعمیر یک دستگاه یا راهاندازی یک کوره نیست؛ بازگرداندن بخشی از اطمینان، استمرار زندگی و امید به آینده است.
برای من، پیوند میان تولد فولاد مبارکه در سالهای دفاع مقدس و بازسازی آن پس از حملات جنگهای اخیر، در همین نقطه معنا پیدا میکند: روزی کسانی در میانه جنگ برای آینده ایران ساختند و سالها بعد، کسانی دیگر در میانه جنگ برای حفظ همان آینده دوباره ساختند.
نسلها تغییر کردند، روزگار عوض شد، اما مسئولیت ساختن باقی ماند.
شاید این همان چیزی باشد که ما گاهی در هیاهوی خبرها فراموش میکنیم. پشت هر کارخانه، فقط ماشینآلات و سازهها قرار ندارند؛ تاریخ تلاش آدمها قرار دارد. آدمهایی که ممکن است نامشان در هیچ تیتر درشتی نیاید، اما اگر نباشند، هیچ خط تولیدی دوباره روشن نمیشود و هیچ بازسازیای به سرانجام نمیرسد.
من فکر میکنم فولاد مبارکه را باید از همین زاویه دید؛ نه فقط بهعنوان یک مجموعه بزرگ صنعتی، بلکه بهعنوان روایتی از نسبت انسان با آینده.
روزی، در سالهای دفاع مقدس، کسانی تصمیم گرفتند برای ایران کارخانهای بسازند که ثمرهاش به سالهای بعد برسد. سالها بعد، در جنگ رمضان، انسانهای دیگری برای حفظ و بازگرداندن این سرمایه به میدان آمدند. یکی ساختن را آغاز کرد و دیگری ساختن را ادامه داد. فاصله میان این دو نسل، با یک باور پر شده است: ایران نباید آینده خود را از دست بدهد.
این، به گمان من، انسانیترین معنای مقاومت است؛ اینکه رنج امروز، حق فردا را از ما نگیرد. اینکه در روزگار جنگ، هنوز کسی به روزهای صلح فکر کند. اینکه پس از ویرانی، کسانی باشند که به جای تسلیمشدن در برابر پایان، راهی برای آغاز دوباره پیدا کنند.
فولاد مبارکه یک روز در بحبوحه جنگ متولد شد؛ در روزگاری که ساختن، خود نشانه امید به آینده بود. سالها بعد، در میانه جنگهای تازه آسیب دید و بار دیگر با تکیه بر دانش، تجربه و تلاش انسانهایش مسیر بازگشت به تولید را پیمود.
شاید به همین دلیل است که قصه فولاد مبارکه، فقط قصه فولاد نیست. قصه آدمهایی است که نمیخواهند جنگ، آخرین تصمیم را درباره آیندهشان بگیرد.
و اگر روزی فرزندان ما از ما بپرسند مقاومت چه معنایی داشت، شاید لازم نباشد برایشان از واژههای بزرگ و تعریفهای پیچیده بگوییم. کافی است قصه کارخانهای را برایشان روایت کنیم که در روزگار جنگ ساخته شد، سالها بعد زخم جنگ را تجربه کرد و انسانهایی برای بازسازی آن به میدان آمدند.
بعد به آنها بگوییم: مقاومت، گاهی همین است؛ اینکه هنوز جنگ تمام نشده باشد، اما تو به روزی فکر کنی که جنگ تمام شده است. به کارخانهای که دوباره کار میکند، به کارگری که در آرامش به خانه برمیگردد، به خانوادهای که دیگر نگران صدای انفجار نیست و به کشوری که میتواند حاصل تلاش نسلهایش را برای نسلهای بعد حفظ کند.
کاش روزی برسد که هیچ کارخانهای ناچار نباشد معنای مقاومت را از میان آوار جستوجو کند. کاش حاصل همه این ایستادگیها، جهانی باشد که در آن انسانها به جای بازسازی ویرانیهای جنگ، فرصت ساختن آینده را داشته باشند.
تا آن روز، قصه فولاد مبارکه برای من یادآور یک حقیقت است:
مقاومت، فقط ایستادن در برابر آن چیزی نیست که میخواهد ما را متوقف کند؛ مقاومت، وفادارماندن به زندگی است. ساختن، وقتی ویرانی آسانتر به نظر میرسد. فکرکردن به فردا، وقتی امروز تمام توان انسان را میطلبد. و روشن نگهداشتن امید، حتی وقتی آسمان تیره است.